۱۳۹۰ تیر ۲۹, چهارشنبه

پتک

با دست چپش فرمان را نگه داشته و دست راست را گاهی به گوشی می گیرد و گاهی هم با آن دنده عوض می کند. وقتهایی که دنده عوض می کند با شانه راستش گوشی را نگه می دارد. اصرار دارد که حتما همین حالا با شماره ی مقصدش تماس بگیرد اما موفق نمی شود. 
-          مرسی آقا یک خورده جلوتر پیاده میشم
-          چشم
-          کرایه چقدر میشه؟
-          900 تومن
-          همینجوری الکیه دیگه. نه؟ هی چی دلتون بخواد میگید
-          خانوم مثل اینکه این کاغذ رو نخوندی؟ از ونک تا سعادت آباد 900 تومنه
-           من که سعادت آباد پیاده نشدم آقاجون
-          همون جا هم گفتم هر جا پیاده بشید باید همون 900 تومن رو بدید
-           یعنی چی آخه؟ کی ...
-          بده من همونو بابا ... اَه!
با غیض خاصی پول را می گیرد و جوری پایش را روی گاز می گذارد که زن یکهو می ترسد و چند قدم عقب می رود. زیر لب غر می زند و بعدش بلند می گوید؛ «برای 400 تومن اضافه جونشون در میاد». دوباره گوشی را می گیرد دستش و مشغول گرفتن شماره می شود. هوای گرم امانش را بریده است. از پشت گردنش دانه های عرق سر می خورند پایین و موهایش خیس آن دانه هاست. گاهی هم قطره عرقی از پیشانی می ریزد توی چشمش و وادارش می کند که چند پلک محکم بزند. شماره گرفتن انگار نتیجه نمی دهد. مضطرب می شود و این را می شود از گردش سریع مردمک چشمش به اطراف فهمید. به پل مدیریت که می رسد ماشین به صدا می افتد. گوشی را با عصبانیت روی داشبورد می کوبد و پیاده می شود تا نگاهی به دل و روده ی ماشین بیاندازد. داغی هوا کلافه ترش می کند. کاپوت را محکم می اندازد. پیراهن مردانه ی آبی اش تقریبا خیس شده. شاید فقط آن شلوار پارچه ای قهوه ای کمی هوا به بدنش برساند. اَخ و تُفی می کند و سیگاری روشن. با دست راست کمربند را روی شلوارش کمی جا به جا می کند. به مسافران می گوید که ؛«معذرت می خوام ، ماشین خراب شده، اگه میشه بی زحمت با یکی از همین تاکسی های سر پل برید تا میدون.» مسافران پیاده می شوند و هر کدام کرایه ی نصفه و نیمه ای ، حواله ی صندلی راننده می کنند. حتی به خودش زحمت نمی دهد که ببیند هر مسافر چقدر کرایه داده است. «دَرَک. یک قرون دوزارشون رو نخواستیم به ابوالفضل» . صندوق را باز می کند و ساندویچ کتلتی را که زنش برای ناهار گذاشته بر می دارد. دوباره بر می گردد سر جای خودش و به آویز قاب عکس کوچکی که عکس دخترش توی آن است، نگاهی می اندازد. دوباره همان شماره را می گیرد. اما باز هم در دسترس نیست. با هر لقمه ای که توی دهانش می گذارد، یک بار هم شماره را می گیرد. دلش می خواهد سرش را بکوبد به شیشه ی جلو و همان جا بمیرد. انگار که دوباره یادش افتاده باشد که این ماشین لکنته اش هم سربارش شده، با خودش می گوید «سگ برینه توی این زندگی! الان توی این ساعت وسط این گرما باید خراب می شد این بی همه چیز؟!» غذایش تمام می شود اما هنوز سر این ندارد که برود تا میدان و تعمیر کار بیاورد. دوباره به عکس دخترش نگاه می کند. این دختر همه ی تلخی های 13 سال زندگی مشترکش را شیرین می کرد. دختر توی عکس دارد قهقهه می زند. 
-          بابایی چشاتو ببند برات یه کادویی خریدم.
-          چی خریدی بابایی؟
-          نه دیگه. چشاتو ببند خودم میام میذارم کف دستت.
.
.
-          آها. حالا چشاتو باز کن.
-          به به به، بندازم گردنم؟
-          نه خیر هم اون قلبَ رو باز کن.
-          بابا فدات شه دختری. دست گلت درد نکنه بابایی.
-          دوستش داری؟
-          معلومه. چه هدیه ای از عکس دخملم بهتر؟
-          بابایی باید خدممتون بفرمایم که 3 تا پول هفتگی ام رو گذاشتم کنار تا برات اینو درست کنم.
دختر را بغل می کند. جوری که انگار می خواهد عطرش را به مشام بکشد و تا ابد به خاطر داشته باشد. داغی هوا ،مکان و زمان را یادش می آورد. همان وقت یکی از بچه های خط که خالی از مسافر است، سر می رسد. 
-          چی شده اکبر؟
-          تسمه بریدم.
-          پَ چرا نشستی همینجوری.بپر بابا یه دقه تا میدون بریم باطری ساز بیاریم.
سوار ماشین همکارش می شود و به محض نشستن گوشی را در می آورد تا برای چندمین بار همان شماره را بگیرد .
-          داداش من تا آخر هفته اون پول رو ردیف می کنم. بعدش بهت خبر میدم.
-          آره بگو که بعد خودم ردیفش کنم.
2 تا از بچه های خط را هم راضی کرده بود که شریکش شوند.اینطوری دلش قرص می شد. به تعمیرگاه که می رسند دوباره به شانس مذخرفش لعنت می فرستد . سیگاری گوشه ی لبش می گذارد و منتظر می ماند تا سر باطری ساز خلوت شود.
----------------------------------------------
این پا و آن پا می کنم که به زهره بگویم یا نه. دلم نمی آید بعد از 11 سال زندگی که هر روز و هر شبِ آن دل توی دلش نبوده، دوباره هول بیندازم توی دلش. دستهایش مثل همیشه خیس هستند و بوی پودر لباسشویی  و سفید کننده می دهند. این را از دور هم می شود فهمید. نیازی نیست که حتما به آغوشش بکشم تا حسش کنم. 
-          چته باز که اخمهات رفت تو هم؟
-          دست خودم نیست به جان تو ، آفتاب اذیت می کنه، جونی برا ....
-          ول کن این حرفها رو! صد بار گفتم خستگی رو بذار دم در وقتی میای خونه
-          می خوام زهره جان اما همیشه نمیشه که .
-          شما بخواین میشه . توی خونه و کنار هم باید خوش باشیم . این یه قانونه.
-          درست می فرمایی خانوم. من کم کم برم دنبال پریا
-          پیرهنت رو عوض کن حتما ، این یکی بو گرفته
راست می گوید. هر روز لباسهایم بو می گیرند. بوی عرق، بوی روغن، بوی بنزین. خشتک شلوارها هم بوی شاش می دهند. ته مانده ی شاش های سرپایی تو گوشه و کنار مسیر نکبتیِ ونک-سعادت آباد. زهره بعضی از لباس ها را می اندازد توی ماشین لباسشویی و بعضی ها را هم با دست می سابد. پیراهن های رنگ روشن را حتما با دست می سابد تا چرک های روی یخه را پاک کند چون فکر می کند که ماشین لباسشویی دو قلو چرک های روی یخه را خوب پاک نمی کند. همه تلاشش را می کند تا بخشی از چاله های زندگی را او پر کند. هفته ای چهار روز مشتری دارد و سرش مشغول است. سوزن می زند به پارچه های مردم و لباس می دوزد تا یک بخشی از خرجهای این زندگی هم به همت او بسته باشد. از هر چیز شانس نیاورده باشم از زندگی مشترک شانس آوردم. اوایل زندگی دلش می خواست برود دانشگاه و مدرک بگیرد. خودش می گوید که بابای خدابیامرزش همیشه در گوشش زمزمه می کرده، "هر موقع شوهر کردی برو دانشگاه". نه اینکه من مخالف باشم اما گرفتاری ها فرصتش را پیش نیاورد. حالا خیلی وقتها مشغول خواندن یک چیزی هست. یا سفارش می کند که روزنامه بخرم یا از دوست و آشنا کتاب می گیرد و می خواند. عشق می کنم می بینم زنم اینطور فهمیده است. توی خط همیشه از علم و آگاهی اش حرف می زنم و پز کتاب خواندنش را می دهم. حالا مانده ام چطور بهش بگویم؟ بدجوری بین گفتن و نگفتن دو دِل هستم. از توی اتاق بیرون می آیم. یک لنگم توی شلوار است و لنگ دیگر دنبال جای پا می گردد. دم درِ اتاق سکندری می خورم و تنه ای به رخت آویز کنار در می زنم . سرفه ام می گیرد.تا می خواهم  به آشپزخانه بروم و سر حرف را باز کنم پریشان از آشپزخانه می آید بیرون و دستور می دهد که دیگر حق ندارم سیگار بکشم. چندین بار تا به حال بهش گفته ام که من اگر سیگار نکشم نمی توانم توی آن خیابان ها بدوم زن، اما تا یک سرفه می شنود باز همان حرفها را تکرار می کند. آن قدر به سیگار کشیدن من پیله می کند که باز هم بی خیالِ حرف زدن می شوم. سویچ را از روی  جاکفشی بر می دارم و از در می روم بیرون. دلم برای پریا یک ذره شده. از دیشب ندیده ام پدر سوخته را. نگاهم  می افتد به سیگار روی داشبورد و مردد ، یک سیگار می گذارم گوشه لبم و راه می افتم.
----------------------------------------------
دیشب بالاخره به زهره گفتم. خدا رو شکر ناراحت نشد که هیچ استقبال هم کرد.

-          می دونی که همه جوره کمکت می کنم برای اینکه بتونیم یه تکونی به زندگی بدیم.
-          می دونم خانوم. همیشه گفتم زهره اصن یه زنِ معمولی نیست. رفیقمه.
می خندد جوری که سمت راست لبش می رود بالا و روی لپ راستش چال می افتد.
-          می خوای خودم فردا ببرم بفروشمشون؟
-          نه هوا گرمه خسته میشی. خودم می برم سر راه می فروشم.
-          فقط خیالم راحت باشه بابت این کار جدید؟
-          راحتِ راحت. من دنبال چیزی نمیرم که ضرر توش باشه.
دیشب اصلا خوب نخوابیدم. نه که ناراحت باشم. بیشترش هیجان بود. به این فکر می کردم که چه کارهایی باید بکنم. اولی اش خرید یک ماشین لباسشویی اتوماتیک است. بعدش تشویق زهره برای رفتن به دانشگاه. دیگر وقتش رسیده بود که آن چرخ خیاطی بی همه چیز را کنار بگذارد و برود دنبال چیزی که دوست دارد. تا الان که سیلان و ویلان من بود برایش کافی است. بعدش پریا را می گذارم مدرسه غیر انتفاعی و برایش آن ماشین کنترلی ای را می خرم که دوست داشت. آخر همین طور الله بختکی می گفت عین ماشین توست بابا. می خواهم راهش ببرم ببینم تو چه طوری ماشین راه می بری. اگر کارم بگیرد و خدا بخواهد تا یک سال دیگر یک سفر درست و حسابی هم می رویم. مثلا ترکیه ای دُبی ای.  سال بعد خانه را هم می برم بالاتر. دلم نمی خواهد زهره و پریا توی این کوچه پس کوچه ها بروند و بیایند و هزار فکر دیگر. این شد که فکر کنم از 4 صبح گذشته بود که خوابیدم. امروز که طلاها را بفروشم می روم همان دفتری که دفعه ی قبل بعد از دیدن آگهی رفته بودم آنجا. دل توی دلم نیست.
--------------------------------------------------------
تمام مدتی که باطری ساز مشغول است به درست کردن تسمه، گوشی در دست همان شماره را می گیرد . اولش در دسترس نیست اما یکهو خاموش می شود. همین اعصابش را حسابی به هم می ریزد. حالا که خودش 2 سهم خریده بود و برای یک سهم دو تا از بچه های خط را پیدا کرده بود که شاخه ی دست راست و شاخه ی دست چپش باشند و می خواست امروز قرار پرزنت برایشان بگذارد، طرف گوشی اش را خاموش کرده است. یکهو دلشوره ی عجیبی شتک می زند به دلش. دل و دماغ کار کردن هم ندارد. یعنی اصلا کاسبی امروزش به کل خراب شده بود. یک ساعت بعد که ماشین درست می شود، گازش را می گیرد و مثل تیری که از کمان در رفته باشد، راه می افتد طرف دفتر. ترافیک مسیر اعصابش را خرد کرده است. محکم می کوبد روی فرمان و پشت سر هم می گوید: اَهههه اَهههه اَهههه. همیشه از ترافیک اتوبان همت بدش می آمد. به قول خودش؛ «آدم توی ترافیک همت عصب می زند.» امروز هم آفتاب مثل شلاقی که می خورد روی تن و گوشت را می سوزاند، دستها و صورت و چشمهایش را می سوزاند.  
می خوام ببینم تو چه طوری ماشین راه می بری ....
تسمه بریده ... تسمه بریده ...
دخترک توی آویز پشت آینه تکان می خورد. قهقهه می زند. صدای قهقهه های توی عکس مثل سیلی می خورد توی گوش اکبر.
می خوام ببینم تو چه طوری ماشین راه می بری ....
تسمه بریده ... تسمه بریده ...
روبروی ساختمان که می رسد چند بار زنگ می زند. هر بار دستش را جوری می گذارد روی زنگ که صدای ترس در گلو مانده ی خودش بشود. با دست می کوبد روی در ورودی ساختمان. یک دفعه یک نفر آیفون را بر می دارد.
-          از کدوم قبیله فرار کردی اینجوری می کوبی روی در؟
-          خانوم می بخشی سر ظهرم هست، این همسایه ی طبقه چهارم در رو باز نمی کنه.
-          همون دفتر قلابیه رو میگی؟
-          دفتر قلابی؟
-          بلهههه آقا. از صبح خیلی ها اومدن و رفتن. اینا گویا نصف شب جمع کردن از اینجا رفتن. حالا ما زنگ زدیم پلیس الان دیگه می رسه ...
زن چند بار دیگر آقا، آقا می گوید. اما مرد نمی شنود. همانجا دم در نشسته و پای چپش را جمع کرده توی شکم و پای راست دراز است. دست راستش را روی زانوی راست بند کرده و دست چپ کنارش ، روی زمین مانده است.


نون الف--تابستان 90

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

نماد رجولیت و مردانگی تا آنجا فروکاسته می شود که ناگزیر از تلاشی است ..

خوانشی کوییر از مجسمه ی (شمع) رابرت گوبر

تصویری که می بینید مجسمه ی شمع (بی عنوان) اثر رابرت گوبر است. اثری مینیمال در حوزه ی مجسمه سازی. پایه ی این شمع یا مجسمه موم است و روی موم مقداری مو قرار دارد. قصد ندارم اینجا به این بپردازم که رابرت گوبر چه کسی بوده و چه کرده. چیزی که می خواهم به آن بپردازم خوانش کوییر از این اثر است.به طور حتم خوانش کوییر درک ذهنی من به عنوان خواننده این متن از بازی موجود در آن است. رابرت گوبر در خانواده ای کاتولیک بزرگ شد. پس بیراه نیست اگر از نمادهای آن در برخی آثار خود بهره بجوید. در این اثر نیز شاهد استفاده ی او از عنصر شمع هستیم. 




در کاتولیسیسم ، شمع نماد موارد زیادی است. مثلا «شمع روشن» نمایانگر حضور خداست یا به عبارت دیگر نماد تمامیت است. از سوی دیگر نمادی است برای در بند جسم نبودنِ نیایش کننده که هنگام نیایش شمعی برای خدا می برد تا نمایانگر حضور و جسمش باشد و حتی بعد از ترک محل نیایش توسط او، نیز بسوزد. شمع برای سوگواری هنگام مرگ افراد نیز استفاده می شود تا میانجی فرد مرده و قدیسین باشد. از دیگر سو موم خود ماتریالی است که با گرمای شمع آب می شود.

اما نخستین چیزی که با دیدن این تصویر شاید به چشم بیاید، آلت تناسلی مرد است. آلتی که برانگیخته شده. در واقع تصویر واجد استعاره ای فالیک است. همانطور که گفتیم کاتولیسیسم «شمع روشن» را نمادی می داند بر حضور خدا(تمامیت). اما شمع اثر گویر خاموش است و نه روشن. شمعی که در این تصویر می توان گفت که استعاره ای است بر آلت تناسلی مردانه ، خاموش است و در نهایت چیزی که به اصطلاح آن را مردانگی و مرد می دانیم خاموش است. از طرفی اگر حتی شمع هم روشن شود باز این موم پایه ی آن است که آب خواهد شد و شمع (آلت تناسلی مردانه) دوامی نخواهد داشت. نماد رجولیت و مردانگی تا آنجا فروکاسته می شود که ناگزیر از تلاشی است. بلاشک آثار گوبر از تجربه ی شخصی هنرمندی که خود همجنس گرا و کاتولیک بود، جدا نیست. این اثر گویر در سال 1991 ساخته شده است. درست در زمانی که ایدز به شدت دنیا را فراگرفته بود و همجنس گرایان نیز بخش بزرگی از این قربانیان بودند. بر همین اساس عده ای نیز معتقدند پیوند شمع/فالوس یادآوری دردناکی از این موضوع است. در عین حال همزمان نیز بر تجسم نمادگرایی ایمان کاتولیک و موقعیت نا امن گوبر به عنوان یک همجنس گرا است که در محیطی معتقد بزرگ شده.

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

و این من هستم

خواهرکم دلم برایت یک ذره شده. کاش بودی و مثل آن وقت ها می نشستیم کنار هم  و مامان،بابا بازی می کردیم. یادت هست آن عروسک پارچه ای می شد بچه مان؟ یادت هست سر اینکه چه کسی مامان باشد که بشود عروسک را بگذارد زیر لباسش  که یعنی حامله است، دعوایمان می شد؟ خواهرکم این روزها خیلی گیجم. گم شده ام. کاش بودی و با هم حرف می زدیم. جنگ برای هیچ کس حال و حوصله نگذاشته. مامان حتی حوصله ندارد 5 دقیقه به حرفهایم گوش کند. دیشب می گفت که بهتر است یک مدتی برویم شمال. برای روحیه ی همه خوب است به خصوص برای من. اما من دلم نمی خواهد از این خانه بروم بیرون. جنگ اگر بالای سرم هم باشد، بمب حتی اگر توی سقف خانه ام هم بخورد، همین جا توی همین خانه می مانم. هیچ جا مثل این خانه احساس امنیت ندارم. راستی این پنجشنبه شب می رویم خانه ی خاله برای تماس تلفنی ای که قرارش را گذاشته بودیم. خوشحالم چون صدای تو از هر مسکنی بهتر است.
---------------------------------------------
خواهری خوشحالم که دیشب صدایت را شنیدم. زیاد حالم خوش نبود. دیشب نمی شد جلوی آن همه آدم که برای حرف زدن با تو آنجا جمع شده بودند، بنشینم به درد و دل. راستش نمی خواستم توی نامه هم حرفی بزنم اما مسئله اینجاست که توی این اوضاع که کثافت و مرگ همه جا را گرفته، فقط نامه هایی که به تو می نویسم آرام ام می کنند. شب قبلش با محمود حرفمان شد. خوب همیشه به خودم می گویم دختر جان قدر محمود را بدان. گوهری است برای خودش. به خودم می گویم سر به سرش نگذار. توی این اوضاع اقتصادی خراب، با کار کردن پدرش در آمده بگذار شبها توی خانه احساس آرامش کند. اما محمود انگار نمی خواهد بفهمد که موقعیت من خاص است. نمی خواهد بفهمد که حالم خوش نیست. توقع دارد که نه تنها همه چیز خانه رو به راه باشد که با این حال خراب بنشینم و برایش جک تعریف کنم. می دانم الان حتما داری می گویی او هم عصبی است و درکش کن. من هم سعی می کنم همین کار را بکنم اما خوب آن شب که داشتم بعد از شام سیب می بردم تا بخوریم –آخر فعلا فقط می شود سیب خرید- وقتی نشستم کنارش یکهو اوغم گرفت. از دستشویی که برگشتم انگار که ناراحت شده باشد، بی شب به خیر رفت که بخوابد. در را هم محکم بست و از توی اتاق بلند بلند و باغیض گفت که،«یکی نیست بگوید برای که زحمت می کشی و سگ دو می زنی، خانم که هفته ای هفت روز کنار تو اوغش می گیرد.» . میدانی، حق دارد. نمی فهمد! همین چیزهاست که تردیدهایم را بیشتر می کند.
-----------------------------------------------
امروز حسابی آشفته ام. انگار توی دلم سیر و سرکه می جوشد. آخر دیشب خواب دیدم که وسط یک بیابان هستم و ماری دورم حلقه زده. موقعیت ترسناکی بود. دور من می گشت اما هیچ کاری به کارم نداشت. آفتاب هم مستقیم می خورد توی سرم. انگار که مغزم می جوشید. باور کن که حتی توی خواب هم احساس کردم سرم دارد منفجر می شود. یک دفعه توی آن بیابان محمود سر و کله اش پیدا شد ، با چهار شاخه گل میخک قرمزی که دستش گرفته بود. لبخند می زد و چیزهای گنگی می گفت. گلها را برای من خریده بود انگار. خواستم گلها را از دستش بگیرم که دستش را کشید و اخم کرد و گلها را پر پر کرد و پرت کرد توی صورتم. مار هم هنوز دورم می چرخید. یک بار هم خواستم بیدار شوم اما بختک افتاده بود روی سرم انگار. با گریه بیدار شدم و همین کابوس مزاحم، امروزم را خراب کرده.اوغهایم زیاد شده و همین بر اضطرابم اضافه کرده. روز به روز شک و تردید بیشتری پیدا می کنم. راستی فردا وقت سونوگرافی دارم.
-------------------------------------------------
چهار روز پیش رفتم سونوگرافی. ماه سوم را هم رد کرده ام. یک خانمی آنجا بود که چهارمین بچه را در شکم داشت. باورت نمی شود که تازه چطور از اوضاع خراب اقتصادی و سیر کردن شکم بچه ها می نالید. می گفت که عزادار هم هست. به تازگی خبر شهادت برادرش را آورده بودند. خواهرم باور کن به اندازه ی همه مادرهایی که بچه شهید دارند غصه دارم. این روزها بدخواب شده ام. انگار آن کابوس آرامش را از من گرفته. اتفاقا دیشب محمود وقتی آمد خانه چهار شاخه گل میخک قرمز خریده بود که من را خوشحال کند. همین بیشتر عصبی ام کرد. دو دلم. تردید همه ی زندگی ام را گرفته. بد غذا شده ام. زیاد اوغ می زنم. ویار بدی دارم. حتی یک سیب هم نمی توانم گاز بزنم. دیروز از مامان سراغ مادام سورن را گرفتم. جوابم را ندارد و یک جوری نگاهم کرد که انگار خل شده ام.
--------------------------------------------------
راستش دیگر تحمل این همه اضطراب از توان من خارج است. می خواهم آرام باشم. آرام زندگی کنم. تردید و شک توی این سه ماه خوره ی جانم شده. فکر می کردم محمود هم می تواند این موضوع را بفهمد. وقتی تو هم پای تلفن به من آنطور گفتی مصمم تر شدم. از مخابرات تا خانه که می آمدم محکم قدم بر می داشتم. تردیدی نداشتم که دیگر اشتباه نمی کنم.و از آنجا که آدم  باید همه چیز را به شوهرش بگوید ، وقتی محمود آمد خانه، رک و پوست کنده گفتم که چه تصمیمی دارم. اما باورت نمی شود اگر بگویم که خانه را به هم ریخت. البته اولش سعی کرد به من بفهماند که درکم می کند و در شرایط بدی هستم که ممکن است اگر او هم بود از روی احساس و به خاطر سختی و وضع بد جسمانی همین کار را می کرد. فکر می کند دردی که سه ماهه می کشم همینهاست. گفت که اما من باید عاقلانه تر فکر کنم. راستی عقل چیست خواهری؟ وقتی اصرار مرا دید، کم کم از کوره در رفت و اگر در دسته ی مردان موقر قرار نداشت حتما مرا به باد کتک هم می گرفت. دست آخر هم شال و کلاه کرد و بدون اینکه حرفی بزند زد بیرون. اعصابم حسابی به هم ریخته بود و برای اولین بار توی این سه ماه ، همه ی سیبهای ظرف میوه را بدون اوغ زدن خوردم. بوی آن چهار میخک هم خانه را برداشته بود و عجیب اینکه حالم را بهم نمی زد. می گویند اگر از چهار ماه بگذرد سخت تر می شود. تو اما نگران نباش خواهرکم. خودم فردا می روم محله ی قدیمی سراغ مادام سورن . کاش کنارم بودی!

نون الف--تیر 90
--------------------------------------

اگر اشتباه تایپی دارد می بخشید! نیمه شب است و چشمها بی جان ... فردا اصلاح خواهد شد ...

۱۳۹۰ تیر ۸, چهارشنبه

ضربدر

ضربدرهای لعنتی. 23 سال است دست از سرم بر نمی دارند. گرومپ گرومپ گرومپ. توی سرم صداست. نبض شقیقه هایم می زنند. همیشه وقتهایی که توی وجودم اضطراب را حس می کنم، نبض شقیقه هایم می زنند و صدایش توی گوشم می پیچد. 23 سال است روبروی خیلی چیزها یک ضربدر می بینم. همین 5شنبه غروب بود. رفتم آرایشگاه و ماشین ریش تراشی بابا را هم بردم. گفتم زیبا جون از ته بزن این گیس های وامانده را. گفت دختر حیف است. همه ی زیبایی یک دختر به موهایش است. یکهو ضربدر سبز شد. گفتم زیبا جون می خواهم موهایم جان بگیرند. خلاصه راضی شد و زد. راحت شده بودم. سرم به قاعده ی پر سبک شد. وقتی برگشتم خانه و روسری را برداشتم، مامان و بابا از تعجب روی کله شان بید مجنون سبز شد. بابا به عادت همیشگی چیزی نگفت. فقط 5 دقیقه ای زیر چشمی نگاه کرد و رفت سراغ جدولش. مامان هم گفت آخر کار خودت را کردی؟ بلند شد و با غیض رفت طرف اتاق. وقت هایی که عصبانی است تند تند قدم بر می دارد. صدای غر غر زیر لبی اش می آمد. با سبد از اتاق برگشت و رفت تا از روی بالکن لباسها را جمع کند. رفتم دنبالش و روی تخت اتاق نشستم 

-        صدبار نگفتم تو که خودت عرضه نداری هیچ کاری کنی. اقلا قیافه ات رو مثل اجنه نکن بلکه از در و همسایه یک نفر پیدا بشه که بروی سر خانه و زندگی ات؟

باز هم مامان می رود پشت ضربدر. دستم را توی هوا تکان می دهم، که ضربدرها بروند 

-        چته؟ بچه دیوانه شدی تو.
-        مامان تو چرا نمی خوای بفهمی که آدم باید بچه هاش رو راحت بگذاره. بابا جان فکر کن علف توی باغچه ام.
-        تو به خودت می گی بچه؟ 4 ماه دیگه 28 ساله می شی الاغ!
-        باشه! بچه ی توام خوب! نیستم؟!
-        راست می گی! با اون کله ی کچل و اون پیراهن گشاد می خوره 13 ساله باشی! برو کنار بچه جان! حوصله ی جر و بحث با توی نفهم رو ندارم!

همیشه همینطور است. بحث را نصف و نیم ول می کند و می رود سراغ کارش. وقتی می رود ضربدرش هم می رود. در کمد را باز می کنم که از وسط آن همه خرت و پرت کلاه کَپی را که پارسال خریده بودم پیدا کنم. مامان بقچه پیچش کرده لای لباس های کهنه ای که می خواهد بکندشان دستمال آشپرخانه. بوی نا گرفته. بوی کهنگی. کلاه را می گذارم سرم. ته گونه هایم، درست روی استخوان هایش را هم رژگونه می زنم. حالا با این تیپ حسابی تو دل برو شده ام. فرو می روم در تخت. از تشنگی هلاکم اما با این غرغرهای مامان بابت کچل شدنم، محال است تا شب از این اتاق بیرون بروم. دست می کنم توی کوله و آب معدنی صبح را از توی کیفم در می آورم. اولین جرعه را که فرو می دهم اوغم می گیرد بس که داغ است. بطری را پرت می کنم گوشه اتاق و چشمانم را می بندم تا بلکه سردرد لعنتی دست از سرم بردارد.
-------------------------------------------------------------
توی یک ساختمانِ خالی است. انگار که ساختمان، قبلا بیمارستان بوده. تنهاست. می دود. جیغ می کشد. همینطور که می دود موهایش می ریزند. همه ی شیشه ها ضربدر دارند. صدای بمب از هر طرف شنیده می شود. صدای دختر هم از جیغ و گریه به نعره و ضجه می رسد. هیچ کس نیست. خودش و شیشه های پر ضربدر و صدای بمب. آن قدر می دود و جیغ می کشد تا همه ی موهایش می ریزند و کچل می شود. اما من گوشه ی یک راهرو نشسته ام و هیچ کاری از دستم بر نمی آید. انگار دست و پایم را بسته اند. دختر آن قدر جیغ می کشد تا دیگر جانی برایش نمی ماند. عقب عقب می آید. آنقدر می آید تا پشت سرش می خورد به نوک بینی من. می گویم دختر؟ بر می گردد. وحشت همه ی وجودم را می گیرد. او من است. ما هر دو نیایشیم. با صدای ناله ی خودم از خواب بیدار می شوم. انگار که گریه هم کرده باشم. تپیدن قلبم سرعت گرفته. نمی دانم چرا به این کابوس لعنتی عادت نمی کنم. ساعت 2 شب است. یک ایندرال 20 از گوشه ی کتابخانه پیدا می کنم و با همان آب گندیده ی از صبح مانده فرو می دهمش.این روزها از همیشه بی تاب ترم.
---------------------------------------------------------
مامان می گوید دلش برای اهواز پر کشیده. سالی 3 4 بار دلش برای اهواز پر می کشد. به شوخی می گویم مامان تو که این همه دلت پر کشیده چرا تا به حال پر در نیاوردی؟! می خندد و یک مشت از همان خاطرات قدیمی را صدباره تعریف می کند. از اینکه چطور اهواز زیبایش ویران شد. اینکه وقتی بیمارستان کار می کرده چه چیزهایی که ندیده است. جنگ بود و ماجرا زیاد. 2ماه قبل از اینکه جنگ تمام شود ما بالاخره آمدیم تهران. خاطره گویی های مامان ادامه دارد و مثل همیشه به اینجا ختم می شود که:

-        من برای تو همه کار کردم دختر. پدرت که عین خیالش نبود. صبح تا شب توی اون بیمارستان لعنتی با من بودی. روزی چند بار وسط جنگ و خون، شیره ی جانم رو می ریختم توی حلقت نیایش. البته حتما برای همان شیرهای جنگ زده است که حالا اینطور بی چشم و رو شدی!

سر به سرش می گذارم که یعنی از دلش بیرون بیاورم. چه را؟! نمی دانم! آرام می شود و همچین که آرام می شود پیله می کند که با من بیا اهواز. 4 سال است پدربزرگت را ندیدی. دوباره عصبی ام می کند و داد می زنم که می دانی من حوصله ی سفر ندارم. می روم توی اتاق تا جلوی چشمش نباشم. در را محکم می بندم و بغض باز هم می آید. من از اهواز متنفرم .. صدایی بیخ گوشم زمزمه می کند که من از مامان متنفرم .. من از مامان متنفرم .. من از مامان متنفرم .. ضربدرها می آیند. دستهایم را با شدت توی هوا تکان می دهم تا محو شوند. هم ضربدرها و هم آن صدا. کجا گذاشتم این ایندرال های لعنتی را؟ باید دیوارهای اتاق را سیاه کنم. نور بدجوری اذیتم می کند.
---------------------------------------------------
مامان 3 روز دیگر می آید.امروز گفته ام سام و بنفشه و حمید بیایند اینجا. بابا را هم با هزار کلک فرستادم خانه ی عمه ریزه. کوچکترین عمه ام است. 6 سالی از من بزرگتر است . بهش می گویم عمه ریزه. پارسال ازدواج کرد. دردانه ی باباست. به جای من هم کارکرد دارد. عمه ریزه بدجوری هوای من را دارد. عمه ی عزیزی است.
-        عمه مخلصتم. تا فردا نگهش داری ها ریزه خانم
می خندد.
-        برو، پدرسوخته!

گوشی را قطع می کنم. بچه ها مشغول گپ زدن هستند. دود همه جا را گرفته. بنفشه هر دور یک نگاه به من می کند و می گوید که خره! خیلی خوشگل شدی. حمید هم خودش را چسبانده به من. دستهایش دور گردنم آویزان است.

-        اَه! حمید برو آن طرف چندش. خیلی خَزی!
-        مرض! گمشو بابا!

حال و حوصله ی حرف زدن ندارم. 30 ثانیه نمی شود که حمید و دستهایش بر می گردند سرجایشان. یک دفعه احساس می کنم که حمید بو می دهد.حالم به هم می خورد. اوغم می گیرد. می دوم سمت دستشویی. داد می زنم که «حمید بوی گندت حالم رو به هم می زنه. گمشو بیرون از خانه». قبلا چند بار هم توی تاکسی و اتوبوس ،اینطور شده بودم. صدای بچه ها می آید که می گویند «ای بابا! حالش بد شد! سام دیگه بسه»!
--------------------------------------------------------------
مامان فردا شب از راه می رسد. صداهای لعنتی توی سرم هستند. عادت کردم بهشان. من از مامان متنفرم .. من از مامان متنفرم .. من از مامان متنفرم .. سرم را تکان می دهم تا صداها بروند. تلویزیون تصاویر جنگ را نشان می دهد. یکی از آن سرودهای قدیمی را هم گذاشته اند روی تصاویر. خرت خرت می کند برای خودش. محو تماشای آن تصاویر می شوم. نمی فهمم اشک ها چطور می آیند. مگر من چند ساله بودم. مگر چقدر قدرت انتخاب داشتم. 4 سالم بیشتر نبود. باید با مامان می رفتم سر کار، تا توی خانه تنها نباشم. مامان مجبور بود مرا با خودش ببرد سر کار. هیچ وقت هم صدایش در نیامد تا به بابا چیزی بگوید و کمکی بخواهد. مامان مجبور بود دسته دسته زخمی ها را درمان کند. مامان مجبور بود برای درمان آنها مرا تک و تنها ول کن توی اتاق کارش. پزشک و پرستار کم بود. حتی دیگر به اندازه ی کافی، دستیارهایی مثل مامان هم برای آن همه مجروح وجود نداشت. مامان مجبور بود. من از مامان متنفرم ... من از مامان متنفرم ... پارچه های سیاه از در و دیوار بیمارستان آویزان بود و پنجره ها و شیشه ها پر از ضربدرهای نفرت انگیز ... مامان نبود ... مردم می گفتند صدام چند جای دیگر را زده ... مامان نبود ... مامان مجبور بود ... من از مامان متنفرم ... متنفرم ... دویدم بیرون دنبال مامان ... ترس همه ی وجودم را گرفته بود ... ترس شهر را گرفته بود ... یک دفعه گوشم سوت کشید ... همه جا سیاه شد ... من از مامان متنفرم ... متنفرم!چشمانم درد می کنند! اشک صورتم را خیس کرده! ول می شوم روی مبل و چشمانم را می بندم ...
----------------------------------------------------------
پشت پنجره اتاقم ایستاده ام. تا مدتها فکر می کردم ضربدر جزء جدایی ناپذیر پنجره هاست. حالا اما انگار ضربدر جزء جدایی ناپذیر کل زندگی ام شده. سیگاری آتش می زنم و بیرون را تماشا می کنم. دیدن مردم از پشت پنجره امنیت بیشتری دارد. نگاهم می رود سمت پنجره روبرویی. یعنی اهالی آن خانه هم همه جا ضربدر می بینند؟ دختری از پشت  پنجره رد می شود. بر می گردد و کمدش را باز می کند. دست می برد تا بلوزش را در بیاورد که یک دفعه خم می شوم. نمی دانم چرا. جوری خم می شوم که فقط چشمهایم به روبرو دید داشته باشند. دختر زیبایی است. از آن صورت های استخوانی دلفریب دارد. با خودم فکر می کنم که حتما تازه از بیرون آمده و می خواهد لباس راحتی بپوشد. خط کمر باریکی که دارد بدنش را بی نهایت زیبا کرده. بلوزش را که در می آورد موهایش می روند یک طرف. تی شرتی را که می پوشد با دست راست موها را از زیر تی شرت بیرون می آورد. سرش را چپ و راست می کند تا موهایش مرتب شوند. چراغ را خاموش می کند و از اتاق می رود بیرون. پنجره را باز گذاشته. مبهوت مانده ام که صدای کلید انداختن مامان می آید. سیگار از دستم افتاده و موکت را سوزانده. ته سیگار را از پنجره پرت می کنم بیرون. پنجره را باز می گذارم و می روم به مامان سلام کنم ...
 
نون الف – تابستان 87

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

یک اتفاق خاص

همیشه وقتی می گویند طرف زندگی اش را بر باد داده، پوزخندی می زنم و می روم پی کارم. اما چند وقتی هست که فکر می کنم این جمله خیلی هم بی راه نیست. شاید حتی شامل حال من هم بشود. صبح تا شبت را که خانه باشی، چه کاری برایت باقی می ماند جز خوردن و نوشیدن؟ بعد هم باید جوابش را به دستشویی و فاضلاب خانه پس بدهی. با خودم فکر می کنم همین شاید اولین نشانه ی بر باد دادنِ زندگی است. روزی بیست بار می روم دستشویی. هر بار هم بعد از قضای حاجت، آبی در دهان می گیرم و می چرخانم. لپ هایم که از آب باد می کنند چشم هایم را تنگ و گشاد می کنم تا ببینم با آن لپ های گنده چه شکلی می شوم. مامان می گوید که «به سرت زده دختر جان».می گوید «بس که نشستی کنج اتاق خل شدی». یک بار سه هفته ی تمام گوشه ی اتاق نشسته بودم و دستم لای این کتاب و آن کتاب بود. آخرش مامان به زور مرا برد بیرون. از صبح تا شب دو ورق می خواندم. هر خط را ده بار. فکرم اما توی کافه های پاریس بود و زیبایی های آتن. توی سفر و رفتن و کندن. دلم می خواست کار پیدا کنم و پول در بیاورم تا بروم.

 اما یک جا ماندن مغز را پوک می کند. مغز او هم پوک شده بود. می خواست برود اما نمی رفت. معلوم نبود از لای این کتاب و آن کتاب و دو انگشتی بین ورقهای کتاب گشتن چه نصیبش می شد. اتاق بوی مرغ دانی گرفته بود. صد رحمت به مرغ دانی. رخت روی رخت، روی صندلی کامپیوتر ریخته بود. شبها هم که تا نیمه شب پای کامپیوتر. چشم به اخبار در اینترنت و دست لای هجدهم برومر لوئیی بناپارت لغلغه ی زبانش کرده بود که "آدمیان هستند که تاریخ خود را می سازند ولی نه آنگونه که دلشان می خواهد. یا در شرایطی که خود انتخاب کرده باشند ."

خوب راست هم می گوید. اصلا برای همین است که من برای اینکه شرایط موجود دل بخواهم باشد، و خودم تاریخ ساز این زندگی لکنته باشم، با این تی شرت گشادِ رنگ و رو رفته ی پر لک و پیس و شلوار زهوار در رفته، با دو سه کتاب برگشته روی شکمم، روی تخت و رو به سقف دراز کشیده ام و هیچ کاری نمی کنم. مامان اصرار می کند که لااقل بلند شو 5 دقیقه توی همین اتاق نرمش کن. از او اصرار و از من انکار. این همه آدم که تا به حال این همه کار کرده اند. پس چرا هیچ چیز عوض نشد؟ چرا هیچ گهی نخوردند؟!؟ 

روزی صدبار از همین چرندیات سان می دید. یکی هم نبود بگوید چه دردی داری؟ هفته ای دو سه بار، انگار یکی با پتک کوبیده باشد روی سرش، از توی اتاق داد می زد که بابا همشهری بخر. می خواهم بروم سر کار. 

درست است که برای سفر رفتن باید پول درآورد اما هیچ کاری به دردم نمی خورد. کجای 400 هزار تومان حقوق، اندازه ی آرزوهای من است؟ بابا هم مدام غر می زند که دخترجان اگر نمی خواهی کار کنی چرا همه اش سفارش همشهری می دهی؟ کی باید بفهمند که می شود آدم دست از سر بچه اش بردارد! می چرخم به پهلوی راست. روی دیوار اتاقم تکه ای از گچ افتاده. جای خالی گچ شبیه آدمی شده که زانو زده. دست می برم بالای سرم و یک مداد بر می دارم و دور ریختگی های گچ را با مداد سیاه می کنم. حالا درست شد شبیه آدمی که زانو زده. بالای سرش هم یک ابر باز می کنم که یعنی دارد فکر می کند. توی ابر می نویسم "باز هم باختم" . حالا ما دو تا هستیم. من و آدمک روی دیوار. اگر یک جا پیدا شود که 500 هزار تومان هم حقوقش باشد می روم سر کار. گوشه و کنار دنیا را باید قبل از مرگم ببینم .

 مادر داشت پیاز تفت می داد. تی شرت بدقواره اش حالا با بوی پیاز سرخ کرده، ترکیب هماهنگی شده بود که می شد اسمش را گذاشت گندیدن. پدرش کلید در را انداخت و آمد تو. قیافه اش درست عین آدمهایی بود که یک کوله بار شکایت دارند. روزنامه را گذاشت روی میز و به طعنه گفت از فردا قرار است از سرکار که بر می گردد نان هم بخرد.

روزنامه را برداشتم و بی توجه به این طعنه های همیشگی رفتم توی اتاق. چند تایی موقعیت کاری بود. روی همه را با ماژیک شبرنگ علامت زدم. خیز برداشتم سمت تلفن. کتاب های تلنبار شده ی کنار کامپیوتر، افتادند روی زمین. آدم خنگ هم به من می گویند. یک ماه است دنبال مادام بواریِ فلوبر هستم. همین بغل بود و پیدایش نمی کردم. به قول مامان گیج مال یک دقیقه ی من است. فردا باید شروع کنم به خواندنش اما اول باید کار پیدا کنم.به اولین جایی که زنگ می زنم، منشی می خواهند. خانم پاسخ گو کلی مشخصات می گیرد و دست آخر می گوید حقوقش 400 هزار تومان است. می گوید برای هماهنگی قرار مصاحبه تماس می گیرند. گوشی را می گذارم. هیچ راهی ندارد. با خودم سر 500 هزار تومان شرط بسته بودم. از اینکه زنگ زده ام پشیمانم. به جای دیگری زنگ نمی زنم. روزنامه را پرت می کنم گوشه ای. اصلا کار کردن به من نیامده. گوشه و کنار دنیا را دیدن هم بخورد فرق سرم. همین جا نشسته ام دیگر. وسط همین کتابها و کسالت ها. لابد مامان و بابا باز هم می گویند که «از اولش هم معلوم بود که تو عادت کرده ای به یکجا نشینی و فقط بلدی هفته ای دو سه بار ما را با روزنامه گرفتن سر کار بگذاری» و کلی دیگر از همین حرفهای تکراری.

از انبوه خرده ریزهای کف اتاق رد می شود و دوباره ولو می شود روی تخت. می چرخد سمت راست. رو به آدمکش که روی دیوار زانو زده. همینطور به آدمک نگاه می کند. شب قبل را خوب نخوابیده بود. آنقدر زل می زند به آدمک تا خوابش می برد

  ...

نون الف -- پاییز 88