۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

عطرِ تو، نگاهِ تو


خواب دیدم جلاد،
           خنجرش را بَراق کرده برایِ
بینی من،
           بینی تو!
من اینجا سرم خیلی شلوغ است و
                      تمام وقت استخدام شده ام.
شغل : متفکر!
نه!
نه از آن متفکرهایِ اره بده ،
                                       تیشه بگیر!
که توی ابرهای بالای سرم،
                              به تو مشغولم ، 
                                    و به این «من-اینجایی» و «تو-آنجایی»!
دلم خون است از
      این قپانیِ فاصله ها!
اما سخت مشغولم

          به تو، 
             و به «مَن»،
                 و به عطرِ تو،
                       و خط می کشم دورِ حجمِ نگاهِ تو
                               و هر دو را در آغوش می کشم،
                                                  عطرِ تو،
                                                         نگاهِ تو!

تو «همه-وقت-گردِ تپه های دشتِ بهشت(!)» و
          من اسبابِ یاسِ ظلم و
                  «زخم-بر-دِلِ» دوریِ تو!        
            بینی ات را تیز کن،
                        هنوز بوی مرا می شنوی و
             و می شنوم عطرِ تو را!
راستی نگفتمت جلادِ خوابِ من
                  مایوس،
                         خنجرش را به خاک سپرد؟
هنوز بو می کشم.
        بینیِ من،
                  بینی تو!



             

۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

پاییز

می چینم

شاخه های زندگی را ؛

شومینه دلم "هیزُم" می خواهد،

پاییز از دور می پایَدم!




۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

مادر در آینه



نیلوفر انسان

                                                                     مادر در آینه

"...آیا نسخه دومی از شما، یک رونوشت از خود شما وجود دارد که همین الان مشغول خواندن این داستان باشد؟ آیا شخصی دیگر روی سیاره‏ای به نام زمین زندگی‏ می‏کند که زندگی‏اش از هر لحاظ درست عین زندگی شما بوده باشد؟ اگر جوابتان مثبت است، شاید در این لحظه او تصمیم بگیرد این داستان را همین جا رها کند، در حالی که شما به خواندن داستان تا انتها ادامه خواهید داد..."

روی صندلی‏های عقب نشسته بودیم. مامان امیر را بغل کرده بود و من هم کنارش نشسته بودم. شانس آوردیم که جایی برای نشستن پیدا کردیم و گرنه من باید زیر دست و پا له میشدم. اتوبوس مورچه‏ای حرکت می‏کرد و فکر‏ می‏کنم ‏‏تا رسیدن به دکتر خیلی مانده بود. کسی توی اتوبوس حرف نمی‏زد. هر کس یک جا را نگاه می‏کرد. یکی به روبرویش و آن یکی هم از پنجره بیرون را. یکی دیگر با موبایلش بازی می‏کرد و آن یکی که میله‏های اتوبوس را گرفته و سر پا ایستاده بود، گاهی سرش را به چپ و راست کج می‏کرد. گوشیِ مامان هم مدام زنگ می‏خورد. بلند حرف می‏زد و همه سرشان را بر می‏گرداندند طرف مامان. دلم نمی‏خواست که همه هی نگاهمان کنند. مامان گفته بود که بعد از دکتر باید یک جای دیگر هم برویم. خسته بودم. کیفم سنگین بود و پشتم درد می‏کرد.‏ چشم‏ها ‏‏و گلویم داشتند از درد منفجر‏ می‏شدند. دلم می‏خواست بروم خانه و بخوابم. مامان تلفن را که قطع کرد سراغ دیکته امروز را از من گرفت.
- خانمتون دیکته گفت امروز؟
- آره
-چند شدی؟
- شانزده
-خوبه دیگه!
امیر هم توی بغل مامان شروع به گریه کرده بود. مامان مدام سرش داد می‏کشید و می‏گفت:
- امیر‏ می‏زنمتا، ساکت باش!
- مرض، معلوم هست چته؟
یک خانمی، یک ردیف جلوتر، رو به ما نشسته بود و مدام ما را نگاه می‏کرد. من خجالت می‏کشیدم که خانمه ما را آن طوری نگاه می‏کند. دوست نداشتم کسی ما را نگاه کند. یک کمی که نگاه کرد، آب‏نباتی از توی کیفش درآورد و داد به مامان و گفت: «تو رو خدا دعواش نکن، بیا این آب نبات رو بده بهش.» فکر کنم کم کم داشتیم می‏رسیدیم.

گوشه خیابان ایستاده. یک پالتوی کوتاه پوشیده و شلوارش را کرده توی پوتینش. ابروهایش درست مثل لبه‏های یک خنجرند. هیچ آرایشی ندارد و همین صورتش را حسابی جذاب کرده. به جای روسری یک کلاه دخترانه سرمه‏ای سر کرده و دستش توی جیب پالتویش است. یک جورهایی می‏فهمم که منتظر است تا چند ساعتی را با کسی و در جایی بگذراند. خیلی خوب می‏دانستم که چند ساعتی صاحب زمان و مکان بودن خیلی بهتر از سرگردانی است. جلوی پایش ترمز می‏کنم. اولش کمی ناز می‏کند اما بالاخره سوار می‏شود. سوار می‏شود، چون می‏دانم که می‏شود. چاره‏ای ندارد. بهش دست می‏دهم و سلام می‏کنم. جواب سلام را که می‏دهد ساکت می‎نشیند و هیچ حرفی نمی‏زند.20 دقیقه‏ای می‏گذرد. صدای کشیدن پایش به کف ماشین تنها صدایی است که به گوشم می‏خورد. دلم نمی‏خواهد موزیک بگذارم. سکوتش را دوست دارم. سکوت که می‏کنی، یعنی هستی. یعنی کله‏ات هنوز کار می‏کند.‏ می‏خواهم سر کلاف حرف را دستم بگیرم.
- خوب کجا دوست داری بریم؟
- نمی‏دونم، هر جا که خودت می‏خوای!
- منظورم اینه که یه راست نریم خونه. بیا اول بریم یه جایی، مثلا بریم یه چیزی بخوریم.
- هر جور راحتی!
- خوب پس من می‏گم اول بریم یه بستنی بزنیم، بعد بریم خونه من.
- باشه، فقط جون هر کی دوست داری کسی یهو سر نرسه که اصلا حوصله دردسر ندارم.
- هیچ‏کس خونه نیست. زنم رفته سفر.
سحر دو روزی هست رفته شمال تا خانواده‏اش را ببیند. توی یک سفر به شمال با هم آشنا شدیم. سحر همه چیزِ زندگی من است. رویایی، که همیشه رویا خواهد ماند. از آن زن‏های آرام و دوست‏داشتنی. از آن زن‏ها که حتی یک لحظه هم از شوهرشان غفلت نمی‏کنند و از خودشان هم بیشتر به شوهرشان اعتماد دارند. شاید اگر سحر نبود تا به حال مرده بودم.

مامان با دست راستش امیر را بغل کرده و با دست چپش هم من را دنبال خودش می‏کشد. دلم پیراشکی شکلاتی می‏خواهد. به مامان که‏ می‏گویم پیراشکی می‏خواهم، می‏گوید: "بعدا پسرم، فعلا وقت نداریم." آن وقت‏ها که بابا بود، هر چیزی که می‏خواستم برایم می‏خرید. مامان انگار اصلا من را دوست ندارد. کاش بابا بود. از همان روزی که بابا، مامان را زد، ما دیگر ندیدمش. کاش بابا مامان را نمی‏زد. کاش ما شب‏ها نمی‏رفتیم آنجا که کثیف است. دلم نمی‏خواهد آنجا بخوابم. مامان آن شب که با بابا قهر کرد ما را برد آنجا. اینقدر گریه کرد تا این که آن آقاهه که دوست بابا بود، بالاخره گفت: "باشه، بیا فعلا برو اتاقِ 444 تا بعد ببینیم چی میشه." سوار تاکسی می‏شویم. مامان گوشی‏اش دوباره زنگ می‏خورد.
- جانم
[….]
- قربونت برم، تو خوبی عزیزم؟
[….]
- دارم پسرم رو می‏برم دکتر، سرما خورده
[….]
- آره دیشب رفتم همون مانتو کوتاهه رو خریدم
[….]
- آره؟ خوب باشه، هر چی شما بگی، شما صاحب اختیاری
[….]
- همون درمانگاه شبانه‏روزی راهآهن
از این مدل حرف زدن مامان لجم می‏گیرد. دلم می‏خواهد بزنمش. به درمانگاه که می‏رسیم، یک خورده طول می‏کشد تا برویم تو. روی صندلی‏ها جا نیست وچند نفری هم روی زمین نشسته‏اند. یک آقایی بلند می‏شود و جایش را به ما می‏دهد. اما مامان خودش نمی‏نشیند و بعد از تشکر از آن آقاهه به من می‏گوید که بنشینم. دلم نمی‏خواهد روی آن صندلی بنشینم. فلز اطرافش زنگ زده و پشتی‏اش ترک‏های ریز و درشتی دارد که خیلی شبیه به پوست پدر است. ابرهای جایی هم که روی آن می‏نشینیم، بیرون زده است. پاهایم اما خیلی درد می‏کنند. گلویم هم می‏سوزد و توی چشم‏هایم اشک جمع شده. حسابی خسته‏ام و برای همین بالاخره روی همان صندلی می‏نشینم. کاش زودتر برویم تو. من این آقای دکتر را خیلی دوست دارم. همیشه دو تا آب نبات‏ می‏دهد به من که بخورم. مهربان است و به من می‏گوید "بیا پسرِ خوبم این آب نبات‏ها مال تو".‏ می‏رویم تو و دکتر مثل همیشه با مهربانی مرا معاینه می‏کند. می‏گوید سرما خورده‏ام و باید آمپول بزنم. اما مامان داروهایم را که می‏گیرد، می‏گوید: "فعلا وقت نداریم، فردا آمپولت رو‏ می‏زنیم." شماره‏ای را می‏گیرد و همان جوری که از دستش لجم می‏گیرد، حرف‏ می‏زند. یک ربع بعد مامان دستش را برای کسی تکان می‏دهد. یک آقایی آمده دنبالمان. به طرفش می‏رویم و سوار ماشین می‏شویم.

دم خانه که می‏رسیم، سحر زنگ می‏زند. هر وقت می‏رود سفر، روزی دو سه بار زنگ می‏زند که جویای حالم شود. رو به دختر‏ می‏کنم ‏‏و انگشت اشاره را می‏گذارم روی دماغم که یعنی ساکت باش.
 - جانم
- سلام عزیزم، خوبی؟
- سلام خانوم خانوما، خوبم عزیزم، تو چطوری قربونت برم؟
- منم خوبم، چه خبرا؟ تهران خوش می‏گذره بدون من؟
- ههه، بچه‏ای؟ معلومه که خوش نمی‏گذره... به تو خوش می‏گذره؟ مامان اینها خوبن؟
- همه خوبن، سلام می‏رسونن، گفتم زنگ بزنم حالت رو بپرسم.
- فدای تو عزیزم.
- دیگه چه خبر؟ از مامانت چه خبر؟ حالش خوبه؟
- هیچی والا، ازش خبر ندارم. وقت نمی‏کنم بهش سر بزنم.
- یه سر بزن بهش، تنهاست. به هر حال مریض هم هست. قبل اومدنم که دیدمش حالش چندان رو به راه نبودها.
- والا فعلا که وقت نکردم. سرم خیلی شلوغه. خودت بیا با هم‏ می‏ریم دیدنش.
بعد از هزار و یک توصیه رنگارنگ تلفن را قطع می‏کند. با دختر می‏رویم بالا. سر راه پیتزا گرفته‏ام. دختر پالتویش را در می‏آورد و یکی از جعبه‏های پیتزا را باز می‏کند و روی کاناپه لم می‏دهد و شروع به لمباندن پیتزا می‏کند. لقمه‏های گُنده از پیتزا می‏کند و با ولع خاصی می‏جود. لقمه سوم را که فرو می‏دهد با زبانش چربی دور دهان را پاک می‏کند و می‏گوید:
- زنت رو دوست داری انگار. نه؟
- زنمه دیگه. نباید دوستش داشته باشم؟
- خوب زنت باشه. خیلی‏ها هستن که زنشون رو دوست ندارن.
- خیلی‏ها هم هستن که زنشون رو دوست دارن.
- آره خوب. حالا تو چی؟ زنت رو دوست داری یا نه؟
- آره. خیلی هم دوستش دارم.
- خوب پس چرا من الان اینجام؟
- چه جای این سواله؟ پیله نکن به من. خودت چی؟
- من؟ هیچی! خوب تو هم پیله نکن به من.
- هیچی دقیقا یعنی چی؟
- یعنی هیچی! دنبالِ نونِ شب‏ می‏‏چرخم تو شهر! چیزی که عیانه چه حاجت به بیانه؟
- خوب یعنی کسی نیست که این نونِ شب رو بذاره تو دامنت تا توی شهر نچرخی دنبالش؟
- چرا؟ اما حالا نه! شاید 20 سال دیگه!
- یعنی چی؟
- دو تا پسر دارم؛ شاید 20 سال دیگه اونا یه نونی گذاشتن تو دامنم. البته اگه بذارن.
جلو می‎روم و نوک دماغش را می‎بوسم. شاید فردا به دیدن مادر رفتم.

آقاهه در را باز می‏کند. می‏رویم توی خانه‏اش. چشمان آقاهه بزرگند و وقتی به آدم نگاه‏ می‏کند، ترسناک می‏شود. زودی می‏رود توی آشپزخانه و برای من و امیر یک عالمه پفک و چیپس می‏آورد. یک کامیون گنده هم می‏دهد به من تا من و امیر با آن بازی کنیم. مامان سر ما دو تا را می‏بوسد و به من می‏گوید: "همین جا بشین بغل امیر، من زود بر‏ می‏گردم." آقاهه دم در اتاق ایستاده و لبخند می‏زند و با چشم‏های گنده‏اش ما را نگاه می‏کند. مامان و آقاهه می‏روند توی اتاق. عقربه کوچک ساعت مچی‏ام رو 3 است و عقربه بزرگه‏اش روی 2 که‏ می‏روند تو و وقتی عقربه بزرگه آمد روی 8 می‏آیند بیرون. مامان دوباره سر ما را می‏بوسد. پالتویش را می‏پوشد. پاکتی از آقاهه‏ می‏گیرد و از خانه بیرون‏ می‏رویم.

سرم بد جوری درد می‏کند. توی ترمینال منتظر سحر ایستاده‏ام. می‏خواستم قبلش بروم دیدن مادر اما هر چقدر با خودم کلنجار رفتم نشد. شاید فردا با سحر رفتم. این گوشی لعنتی هم که همه‏اش زنگ می‏خورد. نمی‏دانم امیر چه کار دارد. حوصله ندارم جواب بدهم. بوق بوق بوق... توی سرم بوق می‏خورد. برای خلاصی از زنگ تلفن، به امیر زنگ می‏زنم. گریان است. می‏گوید مادر امروز بالاخره توی خانه تمام کرد. می‏گوید خیلی منتظر بود که تو را ببیند. گوشی را که قطع می‏کنم، بغض توی گلویم گلوله می‏شود. جوری که انگار می‏خواهد خفه‏ام کند. کمی بعد صدای سحر را‏ می‏شنوم که امید امید گویان می‏آید طرف من. باید از اینجا با سحر برویم خانه مادر.

۱۳۹۰ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

اَوّل


چرا این­طور نگاه می­کنید؟ نه شاخ دارم و نه گوش­های دراز! فقط از این­که باید یک سال دیگر صبر کنم، دردم آمده و این شکلی - شبیهِ گلِ وارفته-  شده­ام. این که دیگر چپ چپ نگاه کردن ندارد. به کسی هم ربط زیادی ندارد و فقط یک چیزی است بین من و خودم. راستش این ماسماسک خودش اصلا مهم نیست. اصل مطلب چیز دیگری است. خوب طبعا من هنوز آن­قدر احمق نشدم که هر سال ، سالمرگِ خاله جان بزرگه که می­رسد، شال و کلاه کنم و بعد از کلی قائم باشک با جنابِ همسرخان، از تهران راه بیفتم بروم دماوند تا فقط آن ، چی بهش می­گویند، همین نامچه، را هم بزنم و بیایم تهران، از اولش هم از این کارها بدم می­آمد. اما خوب حالا، رازِ اصلیِ ماجرا، خودِ همین خاله خانوم است. خاله جان بزرگه ی خدابیامرز خوب زنی بود. پنج سالِ پیش مُرد. بزرگ خاندانِ خانواده ی بی انتهای پدری بود و امکان نداشت کسی با یک کوه گِره بیاید پیش خاله جان بزرگه و بعد از حرف زدن با او گره­گشایی نشود!

 اول­ها همه می­گفتند عاقله زن است و حرفهایش، حرفِ خیر. بعد گفتند نفسش حق است و جان دارد. کم کم گفتند دست خیر دارد و این اواخر کار داشت می­کشید به سِحر و جادو. خودش خبر نداشت که این همه خاصیت برایش ردیف کرده­اند. به هر حال یک جورهایی شده بود چشم امیدِ همه. چه وقتِ بودنش و چه بعد از مرگش و خوب من هم با همه ی بی اعتقادی­ام، این اواخر دیگر از این قاعده مستثنی نبودم.

چاره­ای نداشتم. گِره­ای به زندگی­ام افتاده بود که هزار دندان هم چاره­اش نمی­کرد. دستِ آخر، یک بار که با چشمِ گریان رفتم سراغِ مامان، یادم آورد که اگر به تنهایی از پسِ این گره بر نمی­آیم، دست به دامانِ خاله جان و حلیمش شوم. مشکل اما یکی دو تا نیست. با همسر خان چه باید می­کردم؟  راستش جرات هم نمی­کردم هر سال بهش بگویم که راه افتاده­ام این همه راه گز کرده­ام تا دماوند برای آن حلیمِ کذایی، فقط هم به خاطر خیرات و نذری و این حرفها. سال اول بهش گفته بودم که برای به هم زدنِ حلیم و ثواب و از این حرفها می­روم و همسر خان بعد از اینکه با چشم­های وغ کرده­اش نگاهم کرد، کتابش را ­گذاشت زمین و بعد از خنده مفصلی بهم ­گفت: "نگو دختر! زشته! تو مثلا لیسانسِ این مملکتی!" از آن وقت به بعد دیگر حتی یک کلمه هم حرفی نزدم و حتی یادآوری نکردم که سالروزِ فوتِ خاله جان است. جرات نداشتم حتی اسمِ حلیم و خاله جان را کنار هم بیاورم.

دیگر همه فهمیده بودند که همسر بنده یک چیزیش هست. حتی مامان که آن اوایل یک دامادم می­گفت و صد دامادم از دهانش می­ریخت، وقتی که دید هر سال به جای گفتنِ اصل ماجرا چیز دیگری سرِ هم می­کنم تا به حلیمِ خاله جان برسم، گفته بود :"خوب کاری می­کنی مادر! این پسر ماشالا همه رو از بالا نیگا می­کنه! یکی هم نیست بهش بگه بابا جون بیا پایین! فکر کردی کی هستی حالا؟ 4 کلاس بیشتر و کمتر که این حرف­ها رو نداره پسرجون!"

 راست هم می­گفت اما مامان نمی­دانست که من برای همین 4 کلاس بیشتر و کمتر است که هر سال تا دماوند گَز می­کنم. راستش من یک جورهایی زندگی عادی خودم را به هم ریخته بودم تا در کنکور ورودی فوق لیسانس پذیرفته شوم. که فاصله­ام را با همسر خان کم کنم. جان می­کندم تا جلوی همسر خان و رفقایش کم نیاورم و توی جمع حرفی برای گفتن داشته باشم، اما انگار فایده­ای نداشت. چند بار هم سر همین چیزها جر و بحثمان شد. یک بار بهش گفتم :"لا­اقل دیگه اینقدر متوجه باش که توی جمع آدم را ضایع نکنی جنابِ دُکتر." این جنابِ دُکتر را گفته بودم تا متلک بیندازم و بهش بفهمانم که دُکتر بودن و کتاب خواندن برای داشتنِ عاطفه و محبت و شعور شاید لازم باشد، اما قطعا کافی نیست. اگر فکر کردید بهش برخورد و یا ناراحت شد و یا حداقل فهمید که متلک می­اندازم سخت در اشتباهید. به جایش گفت:" تو هم لااقل توی جمعی که رفقای من هستن دیگه اینقدر متوجه باش که سر 4 تا مسئله جدی از اون 6 تا دونه رمانی که خوندی فاکتِ علمی نیاری واسم." 4 سالِ تمام می­شد که افتاده بودم دنبالِ کنکور فوق لیسانس و کُلِ سال را مشغول درس خواندن بودم تا روز موعودِ کنکور برسد. اما درست همان روز که سر می­رسید انگار هر چه خوانده بودم بَک اِسپیس خورده بود و آخرِ امتحان، جز یک دستِ خیس از عرق و یک حُلقومِ خشک و یک کامِ چسبناک در دهانم، چیزی باقی نمی­ماند. اگرچه از این بابت خیالم راحت است که سه سال اول را هر طوری بود از همسرخان پنهان کردم، اما ماه پشت ابر نماند و پارسال بالاخره دستم رو شد.

 امسال می­شود پنجمین سالِ کنکورِ فوق لیسانسِ من و سالِ سومی بود که من دست به دامانِ خاله جان بزرگه شده بودم. خاله جان بزرگه که رفت، دختر بزرگش سرِ اولین سالمرگش به همه خانواده زنگ زد و گفت که خواب مادرش را دیده و در خواب با قیافه­ای گرفته بهش گفته، اگر هر سال وقتِ رفتنِ من بساط حلیم پزان به پا نکنی نمی بخشمت. خاله جان در خواب تاکید کرده بود که خانواده باید بداند که سایه ی نفسِ حقش هنوز سرشان مانده و همچنان هیچ کس در خانواده برای حل مشکلاتش تنها نیست. حالا هم 4 سال بود که بساطِ همین ماسماسک، این نامچه را می­گویم دیگر، اصلا گوشتان را بیاورید جلو،-- همممیین خیرات و نذررری به پا می­شد و همه خانواده جمع می­شدند که به جای خاله جان با حلیمِ خیراتی و نذری­اش، درد و دل کنند و آن را هم بزنند و حاجت خود را از دستانِ دور از دسترسِ خاله جان بخواهند. هر سال هم هر کس به نوبتی که به محل رسیده بود، حلیم را به هم می­زد. این یک قانون بود و دخترِ بزرگِ خاله سرِ این موضوع ابدا با کَسی شوخی نداشت و غیر از این را حق خوری می­دانست. مامان حق را به دُخترخاله می­داد و می­گفت نوبت در برآورده شدنِ حاجت مهم است و خاله جان برای نفر اول بیشترین انرژی را می­گذارد و این خیلی در روا شدنِ حاجتهای کذاییِ ما مهم بود. خوب از همین جاست که من دردم می­گیرد. سه سالِ پیش که من هم از سرِ ناچاری تن به هم­زدنِ حلیم سپرده بودم، سرِ بهانه جور کردن برای همسر خان، زمانی رسیدم که درست نیم ساعت قبلش نفر اول سر رسیده بود، پارسال هم فقط سرِ 5 دقیقه دیر جنبیدن از خانه خودتان خوب می­دانید که در تهران 5 دقیقه چقدر می­تواند سرنوشت ساز باشد- و امسال هم که دستِ باران در کار بود و ترافیکی که دنبالش آمد . سه سال است که نفر اول نیستم و حالا از این دردم گرفته که با احتساب اینکه سال چهارم را هم دیر رسیدم، احتمالا هم­چنان پشت کنکور خواهم ماند و یک لیسانسیه ی به درد نخور باقی.

۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

آبستن دوران



هر روز که هم آغوش دلواپسی باشی و هم‌بستر اندوه،
 آبستنِ غم هم می‌شوی!
غم خودش بزرگ می‌شود و قد می‌کشد
 بی هیچ خَرجی!
هر روز اگر یک جایش بلنگد،
-این زندگی دست‌و‌پاشکسته را می‌گویم-
غم هوایش را دارد،
حواله‌اش بدهی به آن،
خودش راست‌وریس می‌کند همه چیز را و
یادت می‌آورد که همیشه یک چیزی کم است،
کمبود چشمه‌ی شوری می‌شود که
 از چشم‌هایت به بیرون می­جوشد،
بلعیدی‌اش؟
حالا غم سِقط شد،
اما،
فردا باز هم آبستنت می‌کند،
این زندگی بی پیر را می‌گویم!

----

دو ترجمه شعر نیز در کافه داستان منتشر شده است ...


زنان گمشده/شاعر: لوسیل کلیفتون/ترجمه: نیلوفر انسان
گمشده/شاعر: سُهیر حماد/ترجمه: نیلوفر انسان

۱۳۹۰ دی ۱۸, یکشنبه

بند ب

گوشی تلفن را که قطع کرد، به ورق پاره های روی میزش خیره شد. نفس عمیقی کشید و دستش را رو شقیقه ها کشید. به دیگران حق می داد که به همین راحتی، نخواهند قدمی برای گرفتاری اش بردارند، با این حال احساس می کرد از همه کسانی که دست کمکشان را پس کشیده­اند، بدش می آید. سخت بود از دیگران تقاضای کمک داشتن. عادتش نبود که از مردم توقع داشته باشد. فکر می کرد، شاید اینطور مزاحم دیگران است و گوشه چشمی هم به غرورش داشت. دوست نداشت لگد مالش کند. تا به همین روزها که حسابی گرفتار شده بود و چاره ای نداشت. دفترچه تلفنِ گوشی همراهش را بالا و پایین کرد. هیچ  کسِ دیگری برای رو انداختن باقی نمانده بود که کارمند هم باشد، جز او. دلش لرزید، اما مجبور بود. شماره را که گرفت ، بعد از سه بوق، از آن طرف خط مثل همیشه با یک جانم، جوابش را داد و سلام کشدارش مطابق معمول دوست داشتنی بود. گفت که زنگ زده تا حالش را بپرسد و بعد از اینکه کمی از روزمرگی­ها گفتند، خداحافظی کرد. هیچ چیز دیگری نگفت. نمی­خواست بفهمد که مثل همان وقت­ها، هم­چنان یک قدم عقب تر از اوست و حالا هم لنگ 4 5 میلیون پول. گوشی را که گذاشت، حسابی عصبانی بود. با مشت، محکم کوبید روی میز و بالا تنه­اش را روی آن پرت کرد. فُرمِ مدارکِ مورد نیاز برای وام بانکی، به زمین افتاد. خم شد تا فُرم را بردارد. بندِ "ب" بدجوری به صورتش سیلی می زد :
ب :هم چنین برای گرفتن این وام، دو ضامن معتبر که کارمند یا بازنشسته دولتی باشند؛ مورد نیاز است.

نون الف - تابستان 89


۱۳۹۰ دی ۱۵, پنجشنبه

بهانه نمکی



یاد اگر نرفته باشد به فنا و

هنوز دَم بِدَمد بر کالبدِ روح و

رفیق گرمابه و گلستانِ «آلزایمر» نشده باشد

به طوفانِ نوازشی

بهانه ها را حضم می کند و

شور پس میدهد آنها را

«بهانه نمکی»

هنوز خطِ تولیدش نخوابیده!

نون الف - مهر 90