۱۳۹۱ فروردین ۲۰, یکشنبه

قوز



یک:
جوجه­ها را توی پیاز و آب­لیمو خواباند. ظرف را گذاشت توی یخچال. رفت توی پذیرایی و دوباره کمی دست روی تلویزیونِ اِل-ای-دی کشید و از همان­جا داد زد : «پریسا، از اون چایی زعفرانی­ها بِذاری­ها.»
-         داد نزن. باشه.
-         آره، از همان چایی­ها بِذار. فعلا سری اولِ جوجه­ها را خواباندم توی آب­لیمو و پیاز. ولی سری دوم را هم آماده کردم. یک وقتی کم آمد.
-         چه خبره بهمن؟ عروسیه مگه؟ این کارها چیه آخه؟
-         نه! جشنِ فارغ­التحصیلی­امه!
-         خیلی بچه­ای!
-         پری وِلَم کن!
-         مانده روی دلم که شما دو تا را چند ماه جی­جی باجی ببینم!
-         خوب الان قرار شده چه کار کنیم مثلا؟ دعوا که ندارم باهاش!
پریسا که برگشت توی اتاق، بهمن رفت دمِ درِ ورودی خانه ایستاد. دوباره نگاهی به دورنمای وسایلِ توی پذیرایی و اِل-ای-دی انداخت. دستی توی ریشش کشید و باز از همان­جا داد زد: «پری، تخمه­ها را هم بگذار سرِ دست.» پریسا ریمل به دست، از توی اتاق بیرون آمد و گفت :«بهمن نمی­فهمی می­گم داد نزن؟ بچه خوابه مَرد!» بهمن ابرویی بالا انداخت و گفت :«خوب بابا! اَه! تخمه­ها کجاست؟»
-         توی ظرفِ آجیل.
-         کجاست این ظرفِ آجیل؟
-         تو چه می­دونی توی این خانه چی کجاست که بدانی ظرفِ آجیل کجاست؟
-         خوب حالا! کجاست؟
-         توی ویترینِ آشپزخانه.
بهمن که برای مهمانی امشب لباس پوشیده و آماده بود، رفت توی آشپزخانه و ظرفِ تخمه را آورد و گذاشت روی میز. همان موقع زنگِ آیفون صدا کرد و مهمان­ها سر رسیدند. بهمن دوباره با صدای بُلند داد زد که : «پری آمدند.» و پریسا که دیگر آماده شده بود، از توی اتاق آمد بیرون. هر دو برای استقبال از مهمان­ها جلوی در ایستادند.
-         سلام علیک کردی برو چایی را بگذار، از همان زعفرانی ها.
-         خوب ، خوب، خوب ؛ بهمن، تو رو خدا امشب بازی در نیاری­ها!
-         بازیِ چی زن؟ می­خواهیم بنشینیم دورِ هم فوتبال تماشا کنیم.
-         تماشا کُن. اما دوباره جنجال درست نکنی­ها.
-         وِل کن پری.
مهمان­ها دیگر رسیده بودند به طبقه چهارم. خواهر­ها با هم سلام و احوالپرسی کردند و پریسا به گونه­ی خواهرزاده بوسه­ای زد. فریبُرز هم با خنده­های بلندِ همیشگی­اش به باز کردنِ بندِ کشف مشغول شد و همان­طور ایستاده گذاشت به حال و احوال.
-         خوب چطوری بهمن خان؟
-         حالا نمی­خواهد قُپیِ جوانی بیای. خم شدی روی اون شکم، صدات در نمی­آید.
-         برادر 3، 4 سال اختلاف سن این حرف­ها را ندارد که.
-         آره! 3 ، 4 سال یا 8، 9 سال؟
-         چه فرقی می­کند حالا؟
-         ببینم بعد از این­که امروز هم سه تا گُل خوردید، همین­طور بُلبلی می­کنی؟
-         انشاالله که 3 تا می­زنیم برادر، بعد من شما را به صرفِ چلوکباب دعوت می­کنم.
-         تو؟ برووو ، تو نمی­رینی که یک وقت گشنه­ات نشه!
فریبرز که دیگر بندِ کفش­ها را باز کرده بود، خودش را کشید توی خانه. همان دمِ در چشمش روی تلویزیونِ اِل-ای-دی خشک شد. پریسا از توی آشپزخانه سلام کرد، اما فریبرز که چشمش روی تلویزیون مانده بود، جوابی نداد. پریچهر که فهمیده بود ماجرا از کجا آب می­خورد با صدای بلند گفت:«فریبرز، پریسا سلام کردها.» فریبرز، جوابِ سلامِ پریسا را داد. کُتش را درآورد. رفت روی کاناپه­ی کنارِ تلویزیون نشست. پریسا خواهرزاده­اش را فرستاد توی اتاق تا به بازی با بچه مشغول شود و خودش با پریچهر ایستاد به سالاد درست کردن. بهمن رفت توی آشپزخانه و 4 تا نسکافه آماده کرد. نسکافه­ها را گذاشت روی میزِ پذیرایی و گفت : «فعلا این را بزنید به بدن تا چایی زعفرانی هم آماده شود.» و بعدش به پریسا نگاهی انداخت. فریبرز که دست­ها را روی شکمش بند کرده بود گفت : «خوب، بهمن خان چه خبر از قعرِ جدولِ زندگی؟» پریسا لبش را گزید. پریچهر آمد نسکافه­اش را برداشت و برگشت پیشِ خواهرش. بهمن خندید و گفت : «قعرِ جدول بهتر از توی آفساید بودن نیست؟»
-         نه قربان، ما توی آفساید نیستیم ، معمولا دفاع را خوب جا می­گذاریم.
-         در اون که شکی نیست ، شما فورواردِ خوبی هستی، تازه، خوب هم روی دیگران پنالتی می­کنی.
پریچهر نگاهی به خواهرش انداخت که با سرعت داشت کاهوها را خُرد می­کرد. لیوانِ نسکافه را گذاشت روی میزِ آشپزخانه. دستانش را موازی هم گرفت. آمد میان فریبرز و بهمن ایستاد و گفت : «بِلا بِلا بِلا بِلا بِلا ... » فریبرز گفت : «چیه؟ سمفونی راه انداختی؟»
-         نه! مارشِ صلح زدم.
-         خیلی با مزه­ای!
-         می­دانم! خوب سرِ چی شرط می­بندی که امروز لوله­تان کنیم فریبرز؟
-         جان؟ شما از کِی تا حالا رنگ عوض کردی؟
-         اصلا من آفتاب پرست ، تو قول می­دهی که اگر لوله شدید، پرادو را یک هفته بگذاری برای من؟ می خواهیم با آبجی خانوم برویم دَدَر و دودور.
-         اول تکلیفِ این رنگ به رنگی را مشخص کن تا بعد.
-         فریبرز، همه می­دانند که من از اول همین یک رنگ بودم. برو سرِ حرفِ اصلی. پرادو اوکِی هست؟
-         وای! حوصله جر و بحث ندارم، باشه بابا، پرادو یک هفته مالِ تو، البته اگر بُردید!
بهمن و فریبرز ساکت شده بودند. پریچهر نفسی کشید و برگشت پیشِ خواهرش که داشت برنج را زعفرانی می­کرد. پریسا نگاهی گذرا به پریچهر کرد و لبخندی زد. پریچهر گفت: «کتابِ جدید چی داری پری؟ همچین عاشقانه باشد­ها.» پریسا که خودش را به برنج مشغول کرده بود با کف­گیر به کشوی اولِ کابینت اشاره کرد و گفت : «آنجا، توی کشوی اول سه چهارتا کتاب هست.» پریچهر کابینت را کشید بیرون و پریسا بعد از چند ثانیه مکث گفت : «پریچ به خدا من اصلا نمی­خواستم بخریم ها، بهمن اصرار داشت که بالاخره ما هم باید یک اِل-ای-دی داشته باشیم یا نه؛ دیگه خلاصه از این حرف­ها.» پریچهر گفت : «ول کن دُختر. اون دو تا بچه اند. من و تو که نیستیم.» و بعد تکه­ای از موهای پریسا را گرفت توی دستش و گفت : «چه خوب شده؛ سری قبل این رنگی نبود؛ کِی رنگ کردی؟» دوباره صدای بهمن و فریبرز از توی پذیرایی آمد.
-         بهمن خان می­گفتی ما یه اِل-ای-دی می­فرستادیم دمِ خانه، دیگه لازم نبود که پولی هم بدهی، هدیه می­کردیم خدمتتان.
-         از شما به ما زیاد رسیده قربان.
-         آره؟ برای همین گفتی که این بار از نقطه کُرنر یه گُل به دروازه حریف بزنی؟
-         نقطه کُرنر بهتر از شوتِ سنگینِ پُشت هیجده قدم نیست؟
-         پسر بس کن این حرف­ها را. تو هم مثلِ برادرِ منی.
-         دِ؟ برای همین برادری­ات را یک بار به من ثابت کردی؟
-         بهمن تا کِی می­خواهی کشش بدهی و خودت و من را بندازی سر قوز؟
-         فریبرز جون یه تلویزیونِ ناقابلِ ارزش این حرف­ها را ندارد، شما ماشاالله نمایندگی­تان با یک تلویزیون ورشکست نمی­شود.
-         مسئله این نیست. مسئله بی­اعتمادی شماست به ما برادرِ من.
-         من اصلا می­خواستم از یک مارکِ دیگه بگیرم. می­بینی که. حسابی هم تحقیق کردم. دیدم این مارک بهتر از مارک­های دیگر است. کلا این­ها جنسشان بهتره.
-         دستِ شما درد نکند. یعنی ما جنسمان خرابه دیگه؟
پریسا و پریچهر داشتند میز را می­چیدند. پسرِ 9 ساله پریچهر توی دست و پایشان می­پیچید. پریچهر دستِ پسرش را گرفت و به بهانه بازی با خواهرزاده­اش، او را برد توی اتاق. فریبرز را هم صدا کرد. پریسا هم از توی آشپزخانه با صدای بُلند گفت : «بهمن، بیا جوجه­ها را سیخ کن.»
***
دو:
بهمن لقمه را گذاشت توی دهانش و با دهانِ پُر گفت : «بعدِ کباب، چایی زعفرانی حسابی میچسبد. راستی باز جوجه خواباندم ها. اگر می­خواهید برم آماده کنم.» پریچهر پیش از هر کسِ دیگری تشکر کرد و گفت : «دستت درد نکند بهمن جان. خیلی هم کافی بود.» بعدش فریبرز چربی دورِ دهانش را با دستمال کاغذی پاک کرد و گفت : «چه جمعه­ای بشود امروز. چایی زعفرانی بخوریم و از تلویزیونِ جدید فوتبال تماشا کنیم.» بهمن خندید و گفت : «دِ اگر از نمایندگی شما گرفته بودم که فوتبال شروع نشده، سوخته بود.» فریبرز لقمه­ای توی دهانش گذاشت و گفت: «خداوکیلی بهمن، سرت کُلاه رفت.»
-         از کجا معلوم اگر می­آمدم از تو تلویزیون می­گرفتم سرم کلاه نمی­رفت؟
-         دست شما درد نکند. بهمن دیگه داری تخته گاز میری­ها!
-         آقای نمایندگی فُلان شرکتِ لوازم صوتی و تصویری، بنده کارمندم، با هزار جان کندن پول در می­آورم. مثل شما نیستم که. چند جایی تعریفِ خوب از اِل-ای-دی­های شما نشنیده بودم. باز اگر ما هم دستمان توی نمایندگی شما بند شده بود یک چیزی.
پریسا نگاهی به بهمن انداخت. بهمن اما سرش توی بشقاب بود. بعد پریسا بلند شد و برای همه شربت نعناع ریخت. پریچهر نگاهی به پریسا انداخت و گفت : «بهمن جان، حالا که دیگر الحمدلله کاری پیدا کردی و مشغولی. کینه­ها را دور بریز. فقط به تو نمی­گم­ها. به فریبرز هم می­گم.» بهمن کمی شربتِ نعناع نوشید و گفت : «پریچهر، بعضی زخم­ها دیر خوب میشن. من تو را دوست دارم. تو مثل خواهرِ منی. اما بعضی زخم­ها دیر خوب میشن.» بعد بلند شد و رفت کنترل تلویزیون را آورد. تلویزیون را روشن کرد. گذاشتش روی اِسکرین سِیورِ آکواریوم ماهی و گفت: «خوشگله، نه؟» و بعد دوباره نشست به غذا خوردن. دیگر هیچ­کس غذا نمی­خورد جز بهمن. لقمه­ای دیگر در دهان گذاشت و دوباره گفت: «قعرِ جدولِ زندگی زیاد هم بد نیست، چیزهای قشنگی هم پیدا می­شود تویش. به هر حال همیشه هم داور بر علیهِ ما سوت نمی­زند.» فریبرز که می­خواست لیوانی آب برای خودش بریزد، شربت نعناعی­اش را خالی کرد تویِ بشقاب و گفت: «به قولِ پدرم خدابیامُرز، بابا عجب قَلًماشی هستی تو دیگر بهمن!» بهمن که غذایش را تمام کرده بود، بلند شد به جمع کردنِ سُفره و گفت : «خدابیامرزدش.» پریسا، بچه را با دست راست بغل کرد. دست چپش را گذاشت روی شقیقه­ها. کنترل را برداشت. تلویزیون را خاموش کرد. رفت روی مبل، پشت به میزِ ناهارخوری، نشست. بهمن دوباره نشست سرجایش و یک لیوان آب برای خودش ریخت.
-         ما را دعوت کردی امروز این­جا تا باز دوباره لیچار بارمان کنی پس؟ ول کن نیستی؟
-         خدا نکند فریبرز خان. البته یک دور از جانی هم به ما بگی بد نیست­ها. تو انگار کُن بازیِ برگشت.
-         بازی برگشت هم یک بار، دوبار، نه صد بار!
-         اینجوری­ها هم نیست. بسته به گُل­های خورده­ی بازی رفت دارد.
-         پسر یک تلویزیون که ارزش این­ حرف­ها را ندارد.
-         این را که خودم زودتر گفتم.
-         اصلا مبارکت باشد. تو مثلِ برادرِ منی.
-         این را وقتی می­گفتی که منتت را می­کردم توی آن نمایندگی­ات یک کاری برای من جور کنی.
-         پسر این کار به دردِ تو نمی­خورد. تو جنمِ کارِ بازار نداری.
پریچهر گفت : «فریبرررزز! بسههه!» فریبرز گفت: «بابا توهین نکردم که! این حقیقت است! چیش توهینه آخه؟» بهمن کمی آب نوشید و گفت: «مگر تو از اول جنمش را داشتی؟ اصلا برای چه آدم را تحقیر می­کنی که جنم نداری و این­ها؟ می­گذاشتی بیام، بعد حرف می­زدی.»
-         بد کردم گفتم بری دنبالِ کاری که به روحیه­ات بخوره؟
-         آخه تو از کجا منو می­شناختی؟ روحیه چه کوفتی است؟ از خودت حرف در نیار.
-         تو سر و زبان نداری پسر. تاجرِ بی­زبان به چه درد می­خورد؟
-         فعلا که می­بینی همین یک امروز، با همین زبان از پسِ تو برآمدم.
-         تو می­خواهی خودت را به من ثابت کنی؟ همه دردت همین است؟
-         درد بی­مهری قوم و خویش هست که دست یاری را از آدم دریغ می­کنند، که فقط خودشان بالا بمانند.
-         بابا تو اوضاعت خیلی خرابه! بس کن دیگر! فراموش کن! اصلا من را ببخش.
-         بیخود برای من فیلم بازی نکن که یعنی تو خیلی مظلومی. با همین فیلم­ها خودت را بالا کشیدی.
-         بس کُن بهمن. این­قدر دنبالِ جنجال نباش.
-         تو بس کُن و این­قدر خودت را به آن راه نزن. اصلا آره! ما خدادادی توی آفساید هستیم.
-         کدام راه؟ بهمن کوتاه بیا.
-         تو حتی یک بار هم توی آن دوره حالم را نپرسیدی. حتی نخواستی ببینی که کاری پیدا کردم یا نه. منی که فکر می­کردم تو جای برادرِ و پدرِ نداشته­ام، دستم را می­گیری.
-         من هنوز هم می­گویم این کار به دردِ تو نمی­خورد.
-         نه! نقلِ این حرف­ها نیست. نمی­خواستی من دور و برت باشم که یک وقت راه و چاهِ بازار را یاد نگیرم. که یک وقت پولدار نشوم.
فریبرز از پشتِ میز بلند شد و رفت روی یکی دیگر از مبل­ها نشست. بهمن مشغولِ جمع کردنِ سفره شد. پریسا و پریچهر هم همان­طور سر جایِ خود نشستند. بی هیچ حرفی. چیزی به بازی فوتبال نمانده بود. پسرِ پریچهر که تا به حالِ به حرف­های پدر و شوهر­خاله­اش گوش می­کرد، سکوت را شکست و گفت : «الان فوتبال شروع میشه­ها بابایی.» بهمن که سفره را جمع کرده بود، تلویزیون را روشن کرد. دستی روی سرِ پسر کشید. روی مبلی، روبروی تلویزیون نشست. پسر را توی بغلش نشاند. داور سوتِ آغازِ بازی را زد. 

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

چشم ها




ملافه
 را تا زیرِ چانه زن بالا کشید. بی صدا. بعد دست گذاشت روی گردنِ خودش و جایی بالای جناغِ سینه اش را فشار داد. حس می­کرد خفه شده. انگار نفسش بالا نمی­آمد. اما عجیب این­که هنوز آن­جا سرپا ایستاده بود. بی هیچ نفسی. بی هیچ صدایی. چند بار سعی کرد دهان باز کند و چیزی بگوید. اما نه نفسی بود و نه صدایی. پس چرا هنوز زنده بود؟ چند دقیقه­ای همان­طور بالای سر زن ایستاد و نگاهش کرد. چشم­های خمارِ زن هنوز هم دلش را می­بُرد. این چشم­ها مالِ مرد بود. پیچ و خم­های شانزده سال زندگی مشترک هم نمی­توانست از شیفتگی مرد به آن چشم­های خمار کم کند. حتی حالا که زیر چشم­ها دو بندِ انگشت گود رفته بود و دیگر از آن ابروهای نازکی که چتر می­شدند بالای آن چشم­ها خبری نبود. پای حرکت نداشت و با هر قدمی که بر می­داشت، زمین زیر پایش کش می­آمد. اما هر طور بود خودش را به کاناپه کنار پنجره رساند و در آن فرو رفت. شب سیاهی­اش را ریخته بود توی شهر و سخاوت­مندانه خودش را در همه خانه­های شهر پخش کرده بود. دست راستش را بی رمق بالا آورد و روی چشم­ها و ابروهایش کشید.


-         چشم چشم ، دو ابرو ، دماغ و دهن یه گردو!
-         برو بابا! صورت خودت گردوئه با اون لُپ­های گنده ات!
-         باشه اصن صورتِ من گردو ، شما فقط چشم­هات رو با من عوض کُن.
-         ببینم بیست، سی سال بعد هم همین حرف­ها رو می زنی؟
-         تو فقط زاییده شدی واسه اینکه حالِ منو بگیری؟ نمی­تونی دو دقیقه رمانتیک باشی؟
-         آفرین! دقیقا! خوب فهمیدی!
-         خَر!
-         قهر کردی؟
-         برو بابا!
-         خوب حالا! اصن چشم­هایم برای تو! اصن چشم­هایم برای همه!
-         اوی اوی بارِ آخرت باشه ها! چشم­هات فقط برای من!
-         حالا چی میشه چشم­هام رو با همه تقسیم کنم آخه خسیس؟
-         هیچی نمیشه! فقط چشم­هات رو از کاسه در میارم!

روزهای قبل از ازدواج برایش زیباترین روزهای زندگی بودند. برای او که خسته بود، بی جان از 29 سال زندگی، زیر سقفی که سقف نبود، که نه سقف بود و نه گرم. اصلا نمی­شد اسمش را خانه گذاشت، که فقط خوابگاهی بود برایش تا شب را در دلِ آن پناه بگیرد. پرستارِ پدری پیر بود و همه کارش این بود که مراقبش باشد تا داروهایش را به موقع بخورد که مبادا چند باره و چند باره قاطی کند و بزند به کوچه و خیابان و او را آواره کند از پیِ خودش. تا یک بار از کلانتری پیدایش کند و بار دیگر از کنجِ پس کوچه­ای در یکی از خیابان­های این شهر. اصلِ اصلش برای همین بود که هر روز صبح قبل از هر کاری، کفِ دست پدرش شماره تلفن خانه را می­نوشت. تمام کارش همین بود. همین پاییدنِ پدر. همین پاییدنی که دستِ آخر مادرش را که پیش از او این بار را بر دوش می­کشید، دق مرگ کرد.

بلند شد و روی کاناپه نشست. دست برد و سیمِ آباژور را کشید. دکمه­اش را زد. آباژور را خاموش کرد. دلش می­خواست نوری نباشد. اصلا دلش می­خواست که صبح نشود. سیگاری برداشت و آتش زد. روی کاناپه دست کشید و پرزهای نیمه جانِ آن را زیر دستانش لمس کرد. پنجره را باز کرد. سوزِ سردی خودش را پرت کرد توی خانه. مادرش این­جور وقت­ها می­گفت هوا بدجوری ایاز کرده. چقدر دلش برای مادرش تنگ شده بود. و برای چشم­های مادر. حالا دیگر حتی چشم­های مادر را هم فراموش می­کرد.

-         پسر بیا تو ، هوا ایاز کرده، مریض میشی، بیا تو که من دیگه درِ حیاط رو هم قفل کنم.
-         میام مادر، بذار باشم یه خورده، سوزِ هوا خوبه.
-         سوز چیش خوبه قربونت. مریض میشی، می اُفتی.
-         همین سوز که می­خوره به تنم تازه می­فهمم هنوز زنده­ام.
-         تلخ نباش این­قدر پسرم. قرصِ مُسکِن بیارم واست؟
-         نه بابا خوبم، طوری نیست! خودش خوب میشه!
-         سر دردهات زیاد شده، نمی خوای بری دکتر؟
-         دکتر نمی­خواد که. مالِ کم خوابیه.
-         چشم­هات یه چیز دیگه میگن ها!
-         می­خوای سرِ درد و دلم باز شه این­جوری میگی؟
-         بگو خوب قربونت. من و تو اگه با هم درد و دل نکنیم با کی درد و دل کنیم پس؟
-         مادر هیچ نگاه به چشم­های خودت کردی؟ من باید حسابی گاو باشم که چشم­های تو رو نخونم.
-         تو که خودت می­دونی دردِ من، دردِ یه روز و دو روز نیست! تو جوونی اما.
-         چشم حرفِ راست می­زنه. پیر و جوون نداره که.
-         چِشم چِشم چِشم، امان از دستش که هر چی می­کشیم از دستِ همین چشم­هاست!
-         مادر چشم قلبِ بیرونی آدم­هاست. همین خودِ من اگه نگاه به چشم­های تو نکنم و نفهمم امروز تو چه حال و هوایی بودی، روزم شب نمیشه!
-         کاش جای این جفت چشم، یه جفت سنگ بود. والا!
-         نگو این­جوری مادر. آدم­ها از راهِ چشم عاشق میشن. از این مهم­تر؟
-         می­خوام نشن صد سالِ سیاه. اصلا پسر تو هم چند وقته دیگه زیادی داری پیله می­کنیا به چشم و چال!
-         کاش می­شد یه جور دیگه زندگی کنیم. یه جوری که چشم­هامون، یه حرفِ دیگه­ای بزنن.
-         گفتم که هر چی می­کشیم از دستِ همین چشم­هاست. بابات این­قدر به من گفت که تو چشم چرونی می­کنی زن! این­قدر به من گفت ایشالا چشم­هات کور بشه من راحت شم! این­قدر چشم دوخت تو چشمِ من که یه وخ نگرده جایی که نباید، که حالا این­طور افتاده کنجِ خونه، که حالا چشم­های خودش نگاه به یه جایی می­کنه که معلوم نیست کجاست.
-         خوشحالی این­طوری شده؟
-         وا! حرف­ها می­زنی ها پسر. شِمرم مگه؟
-         دروووغ نگو دیگه.
-         ول کن بچه. شوخی­ات گرفته؟
-         باشه بابا. باشه. نگو.
-         مادر من دیگه خسته­ام. بیا تو در رو قفل کنم. می­خوام بخوابم.

ترسید. از این­که چشم­های مادرش را زود به زود فراموش می­کرد، ترسید. از روی کاناپه بلند شد و لِخ لِخ کنان خودش را کشید کنارِ کُمدِ توی اتاق. پاهای بلندش حالا مثل وزنه­ای بر بدنش سنگینی می­کردند و به زور دنبالش می­آمدند. آلبوم­های قدیمی را بیرون کشید تا به عکس­های مادرش نگاه کند و دوباره به چشم­هایش زُل بزند. چشم­های پدرش را هم تماشا کرد. از وقتی که جان داشتند و فقط به روی او می­خندیدند تا وقتی که جایی را می­دیدند که هیچ کس جز خودش آن­جا را نمی­دید. آلبوم­ها را بست. یکی از آلبوم­ها را زد زیر بقل و برگشت به پذیرایی. از روی تکه­های شکسته گلدان رد شد و رفت بالای سرِ زن ایستاد و دوباره به چشم­های زن نگاه کرد. چشم­های خمارِ وحشی ای که هنوز هم سرِ رام شدن نداشتند. دوباره برگشت و روی کاناپه نشست. مادرش که مُرد، حالِ پدرش هر روز بدتر شد. حال پدر که بدتر شد، او هم دیگر به مغازه نرفت. اجاره­اش داده بود و از اجاره آن مغازه، زندگی را می­گذراندند. همین خانه نشینی هر روز خُلقش را بیشتر از دیروز تنگ می­کرد. روزهایش شبیه هم شده بودند و بطالت سرفصلشان. یک ماشینِ غراضه­ای خریده بود و گاهی که پرستار پیشِ پدرش بود، با آن بی­هدف توی خیابان­ها پرسه می­زد. اما همین کاناپه­ای که حالا رویش نشسته بود، بالاخره کارِ خودش را کرد. درست 16 سال و 7 ماه و پنج روزِ پیش.

-         چه آدمِ خوش اقبالی بودی ها! فکر کن یکی یه روز بیاد بیرون و یهو هوس کنه یه کاناپه شبیه کاناپه­های تو فیلم­ها بخره و سر از مُبل فروشی دربیاره و از کارمند­های مبل فروشی فقط یه دخترِ خوشگلش رو ببینه و بعد این­قدر دنبالش موس موس کنه و اینها، تا بالاخره دختره رو راضی کنه که باهاش بره بیرون و حالام که قراره زنش بشه.
-         شما یه خورده از خودت تعریف کن.
-         دروغ میگم؟
-         من غلط بکنم بگم شما دروغ میگی، اصلا عینِ واقعیت رو گفتی.
-         حالا شد!
-         بعله! تا قیامت هم همینو میگم؛ گفتم که شما فقط نگاهت رو از ما دریغ نکن، فقط بذار ما زیر دست و پات بچرخیم، همین واسمون کافیه والله.
-         خوب حالا فعلا یه سیگار روشن کن تا ببینم چی میشه!

صدای خنده آن روزِ زن آمد توی گوشش. سیگار دیگری روشن کرد. پُک­های عمیقی به سیگار زد. با خودش فکر کرد که آن روز چقدر بهشان خوش گذشته بود. چقدر دلش می­خواست که مادرش دو سال اضافه­تر می­ماند و آن روز را می­دید. می­دید که او هم بالاخره فرصتی برای خندیدن پیدا کرد. تکه­ای از آتشِ سیگار روی کاناپه افتاد و باز هم یک جای دیگر از آن را سوزاند. کاناپه، دیگر آن کاناپه همیشگی نبود. گُله به گُله سوخته بود. جای سوختگی­ها را که دید، اشک توی چشم­هایش دوید. هشت سالگی­اش را به یاد آورد و همان روزی که مادرش او را به حمام برده بود. مادر زیر دوشِ آب هر از چند گاهی یک آخِ آرام می­گفت و دست­ها را تکان می­داد و زیر بغل می­گرفت. وقتی که داشت او را با حوله خشک می­کرد، دید که رد سوختگی سیگار روی دست­های مادر بدجوری توی ذوق می­زند. پدرش آن وقت­ها همیشه دست­های مادر را می­بوسید و می­گفت: "به خدا من دوستت دارم، خودت اذیت می­کنی، هی میگم چشم­هات فقط به دور و برِ خودت باشه. این­قدر با این و اون بگو و بخند نکن. اینقدر چشم دریدگی نکن. گوش نمیدی که."

زنگِ صدای پدر، هنوز هم توی گوشش بود. حس می­کرد زبانش به سق دهان چسبیده. بلند شد و رفت به آشپزخانه تا یک لیوان آب بخورد. قبلش اما دمپایی به پا کرد تا خُرده­های شکسته دو،سه بشقابی که جلوی آشپزخانه ریخته بود، پایش را زخمی نکند. همان وقت بود که بالاخره زن بعد از سه چهار ساعت، غلتی زد و به پهلوی چپ چرخید. دست راستش را روی پهلو گذاشت و بعد دست را بُرد سمتِ گردنش، آرام و زیرلب، با صدایی گنگ و خواب­آلود، فحشی نثار مرد کرد. مرد لیوانی آب خورد و برگشت روی کاناپه و دوباره دراز کشید.

-          اَه! گند زدی به این کاناپه. بذار کنار اون سیگار لعنتیت رو.
-         بذارم کنار؟ ... بذارم کنار؟ ... هوی! با توام کثافت! ... مگه تو اعصاب میذاری واسم که این سگ صاحاب رو بذارم کنار؟
-         باز فحش دادی؟ صد بار گفتم مودب باش. روانی!
-         آره من روانی­ام! اگه این­که میگم موقع حرف زدن، راست راست زُل نزنی تو چشم شوهرِ دوستت یعنی روانی بودن، یا اگه میگم تو جمعی که 4 تا مردِ جوون هست دم به دقیقه بگو و بخند راه نندازی یعنی روانی بودن، پس من روانی ام!
-         زُل می­زنم، خوب هم می­کُنم. تا جونت درآد. توی جمع نمیشه عینِ دیوونه­ها بشینم یه گوشه که. مگه من مثل توام؟ دیوونه! هر روز بساطمون شده این. روز به روز بدتر میشی که بهتر نمیشی!
-         خفه شو!
-         نمیشم آقا جون! نمیشم!
-         بِبُر صدات رو!
-         اصلا من دیگه نمی­تونم با تو زندگی کنم. هر چی عُمر تباهت کردم بسه دیگه.
-         زر نزن!
-         من که بختم سیاه شد، اقلا از حالا به بعد درست و حسابی زندگی کنم. نمی­تونم دیگه!
-         تو گُه خوردی زنیکه بی­حیای سلیطه.

یک­هو حسابِ کار از دستش در رفته بود. بشقاب­های روی میز را پرت کرده بود روی زمین و یک لحظه، حس کرد که از ازل دیوانه بوده. به طرف زن حمله برده بود و خوابانده بود زیر گوشش. بعد دست­ها را گذاشته بود روی گردنِ زن. می­چرخید و زن را با خودش می­چرخاند که دستِ زن به گلدانِ روی عسلی گرفت و گلدان روی زمین برگشت.

-         خفه­ات که کردم، چشات که از کاسه در اومد، می­فهمی یعنی چی. چیه؟ صدات در نمیاد! دیگه بُلبلی نمی­کُنی! سلیییطه، سلیییطه!
نفهمید که کِی دست را روی گردنِ زن گذاشت و کِی برداشت، اما بعدش زن چمباتمه زده بود پهلوی مبل و عینِ بید می­لرزید. می­لرزید و گریه می­کرد. سُرفه­ و گریه­اش قاطی شده بود. سُرفه می­کرد تا نفسش بالا بیاید. اولین بار بود که کار به این­جا می­کشید. زن همان طور لرزان بلند شده و رفته بود سمتِ آشپزخانه. از کابینتِ کشوییِ وسطی، یکی،دو قرصِ آرام بخش برداشته و خورده بود. بعد روی مبل دراز کشیده و آن­قدر گریه کرده، تا بالاخره خوابش بُرده بود.
.
.
مرد دوباره گریه زن را به خاطر آورد و از گریه او گریه­اش گرفت. همان موقع نگاهی به آشپزخانه انداخت. رفت توی آشپزخانه. از کابینت کشوییِ وسطی، دو ورق آرام بخش بیرون آورد. یک بطری آب هم برداشت. برگشت و روی کاناپه نشست. آباژور را روشن کرد. آلبوم عکس­های کودکی را گرفت توی بغلش. تک تکِ عکس­ها را نگاه کرد. عکس­های مادر، عکس­های پدر، عکس­های کودکی خودش. وسط آن همه عکس یک عکس قدیمی زهوار در رفته پیدا کرد. عکس خودش به همراه مادر و پدرش. پدر روی صندلی نشسته، مادر با کمی فاصله پشت سر او، و خودش هم با فاصله ی کمی سمت راست پدر ایستاده­اند. مادر و پدر نمی خندند و فقط اوست که انگار دارد قهقهه می زند. خوب که تماشا کرد، آلبوم را بست و روی کاناپه گذاشت. بعدش رفت بالای سرِ زن و برای بار چندم نگاهش را به چشم­های زن دوخت. چشم­هایی که حالا به خواب رفته بودند. چند دقیقه بعد با قدم­هایی سنگین، رفت توی اتاقِ خواب. در اتاق را بست.

[ …. ]

قفلِ درِ اتاق خواب تقه کرد و زن از پهلوی چپش به پهلوی راستش چرخید.

داستانِ اول منتشر شده در ماهنامه کانون فرهنگی چوک و مجله فیروزه

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

منتشر شده در روزنامه فرهیختگان

داستانکِ گره

 بی‌قرار بود و مضطرب. پیشانی‌اش از داغی به سرخی می‌زد و این حرارت، بیشتر اعصابش را به هم می‌ریخت. هر وقت اینطور می‌شد به شوخی می‌گفت: «باز کله من شده عین لامپِ این آباژور!» اینجور وقت‌ها عرق نعناع چاره‌اش می‌کرد.
دو بار رفت به آشپزخانه و برگشت اما این دفعه هورت کشیدنِ دو فنجان عرق نعناع هم جواب نداد. همه جا را چند باری گشته بود. هرچه بیشتر به مغزش فشار می‌آورد، کمتر چیزی یادش می‌آمد. همین‌طور دور خودش می‌چرخید و از نو همه جا را می‌گشت که درِ اتاق بی‌هیچ مقدمه‌ای باز شد و خواهرش از قابِ در سر درآورد.
- یه در می‌زدی اقلا! قلبم واستاد!
- چی شده؟
- هیچی!
- خوب! ببین می‌دونی، گفتم دو کلمه باهات حرف بزنم! میشه؟
- آره، بگو.
- یه دقیقه بشین پس.
- جانم؟
- می‌دونی من دیدم مامان واسه عروسی لباس درست حسابی‌ای نداره.
- واقعا؟
- آره، می‌دونی، هر چی هم بهش میگم برو یه چیز بخر از زیرش در میره و صغری کبری میچینه، بعد خوب زشته جلوی فامیلِ شوهر دیگه! مگه من چند بار عروسی می‌کنم!
- آها! خوب حالا حتما یه‌کاریش می‌کنه دیگه!
- گوش کن به من یه دقیقه! حواست کجاست؟ یه‌کاریش می‌کنه چیه؟! میگم زشته خوب!
داشت دوباره و سَر سَری نگاهی به لابه‌لای کتاب‌های دمِ‌دستش می‌انداخت و بعد انگار، یکدفعه فهمیده باشد که خواهرش حرفی نمی‌زند و دنبال گوش‌های برادر است، عطای جست‌وجو را به لقایش بخشید و گفت:
- ساکتی چرا؟
- گوش نمی‌دی که!
- ببخشید! این کله‌ام باز داغ شده داره اذیتم می‌کنه، حالا گوش میدم، بگو!
- آخی! برم عرق نعناع بیارم؟
- خوردم. نمی‌خواد! حرفتو بزن.
- می‌دونی، دیروز بالاخره رفتیم سفارش لباس دادیم واسه مامان! من پول گیر آوردم! خوشبختانه خیاط گفت دو هفته‌ای تمومش می‌کنه! درست گوش به گوشِ عروسی. بعد تو دیشب دیر وقت اومدی از سر کار، دیگه نشد بهت بگم!
- خوب خدا رو شکر! پس حله دیگه!
- آره! ولی مامان فکر می‌کنه که من خودم پول داشتم!
- خوب پس از کجا آوردی؟
- نه، من همه پس‌انداز و حقوق این چند وقتم رو خرج کردم! می‌دونی داداشی، ناراحت نشی‌ها، چهار روز پیش تو کتابخونه‌ات سرک می‌کشیدم که دیدم وسط یکی از کتابات ۳۰۰ تومن پول هست، گفتم می‌ریم با همین سفارش لباس می‌دیم، تا یکی دو ماه دیگه هم پولت‌رو پس می‌دم، چاره‌ای نداشتم به جونِ مامان! ببخشید!
بی‌هوا کف دست‌ها را روی صورتش گذاشت و حس کرد که سرش از داغی درآمده و دیگر بدل به یک گلوله آتش شده، اما هیچ نگفت. خواهر شبیه فیلمی که دکمه پازش را زده باشند، مانده بود تا ببیند برادرش چه می‌گوید و بعد که متوجه حالِ پریشانِ برادر شد گفت: «کاش الان که حالت بد بود نمی‌گفتما!اشتباه کردم!» و در حالی که فکر می‌کرد این حالِ همیشگی برادر است و نه ترکشِ حرف‌های او، رفت تا یک فنجان عرق نعناع بیاورد. خواهرش که رفت، روی تخت نشست و خیسی کف دست‌ها را با پیراهنش گرفت و دوباره دست‌ها را روی صورتش گذاشت و زیر لب گفت: «لعنتی، من اونو خورد خورد جمع کرده بودم واسه کادوی عروسی‌ات آخه!»
---------------
داستانکِ عروسک بازی

زن جیغی کشید و با صدای بلند به مرد گفت: «نندازی‌اش! آن طوری بغلش نکن.»
مرد که جا خورده بود، ابرو گره کرد و گفت: «ای بابا! مثل اینکه بچه من هم هست‌ها! بی‌دست و پا که نیستم!» زن با همان صدای نگران گفت: «نه! منظورم این است که شما مردها بلد نیستید بچه‌داری کنید. »
مرد با حالت تمسخرآمیزی گفت: «مثلا شما زن‌ها بلدید؟» زن جوری که می‌خواست قاطع به نظر برسد، گفت: «بله! معلوم است که بلدیم؛ ما زن‌ها در بچگی با عروسک بازی کردن، این چیزها را یاد گرفتیم.» مرد دوباره ریشخندی زد و گفت: «شما زن‌ها در بچگی چشم عروسک‌هایتان را هم کور کرده‌اید و صورت عروسک‌ها را خط خطی؛ از کجا بدانم با بچه من این کار را نمی‌کنی؟»
زن رویش را برگرداند و با غیظ رفت توی پذیرایی.