۱۳۹۱ تیر ۷, چهارشنبه

داستانِ نامبرده دچارِ فراموشی است در شماره تیرماهِ مجله تجربه

امروز برایمان جای بسی خوشحالی است! -(یقینا خوشحالی معنوی و نه مادی چون پولی برایمان ندارد! و قطعا من عاشقِ پول و پول درآوردن هستم!)- اما به هر حال خوشحالم که داستانِ نامبرده دچار فراموشی است که فکر می‌کنم حدودِ دوماه پیش نوشتمش در شماره تیرماه مجله تجربه و در قسمتِ کارگاهِ تجربه‌ی جنگِ تجربه به چاپ رسیده است .. چاپ داستان در مجله تجربه را به این علت دوست دارم که نقدِ کوچکی هم کنارِ آن نوشته می‌شود که خواندن داستان را برای منی که نوشتتمش لذت‌بخش‌تر می‌کند! :-) فایلِ پی دی اِفِ داستان را قبلا در فیس بوک گذاشته بودم و حالا مجددا اینجا هم می‌گذارمش تا اگر دوست داشتید بخوانید!:-) و این هم نقدی است که یخشِ داستانِ تجربه (و احتمالا و شاید و نه یقینا! مهدی یزدانی‌خرم) بر این داستان نوشته است :
«داستانِ "نامبرده دچارِ فراموشی است" یکی از بهترین آثاری است که تا حالا برای بخش داستانِ کارگاهِ تجربه فرستاده شده. این به معنای بداعتِ داستان یا کارکردِ ساختاری خاص‌اش نیست بلکه به دلیل اجرای کامل و دقیق یک ماجرای کوچک است که نویسنده توانسته بدونِ غلتیدن در دام بیان‌گری یا احساسات‌گرایی فقط روایت‌اش کند. این موضوع با آن‌که جدید نیست اما به خاطر استفاده‌ی هوشمندانه‌ی نویسنده از نشانه‌های تصویری و مهم‌تر از آن ایجاز، تاثیرگذار از آب درآمده است. نویسنده محدوده‌ی عملِ شخصیت‌اش را طوری طراحی کرده که نمی‌تواند داستان و ماجرا را تفسیر کند و در عینِ حال برای ایجادِ پایانی ضربه زننده خواننده را عذاب نداده. تمامِ همین بدیهیات، داستانِ موفقی ساخته که نمونه‌ی بسیار خوبی است از اجرای کارگاهی یک ماجرای تکراری، به نحوی که بوی کهنگی ندهد و این اصلا چیزِ کمی نیست.»

۱۳۹۱ خرداد ۲۶, جمعه

پراکنده درباره‌ی دِکستر، این قاتلِ دوست داشتنی!

- نمیشه انکار کرد که دِکستر هم در خیلی از جاها رنگ و بوی ایدئولوژی‌ داره در قد و قواره آمریکاییِ خودش! در قبالِ تروریسم یا در قبالِ اعتقاد به خدا و .... حتی خیلی کلیشه‌ای اگر بخوایم تحلیل کنیم و نشانه‌شناسانه نگاهش کنیم می‌تونیم تا اونجا پیش بریم که دِکستر مورگان رو دالی بدونیم از آمریکا! آمریکایی که به خودش حق میده که اونقدری قاضی باشه که اگر خواست برچشبِ تروریسم بزنه روی کشوری و بعد به این بهانه بهش حمله کنه! 

- یکی از نقاطِ قوتِ دِکستر، به نظرم پیرنگِ قوی داستانی‌ای هست که داره! یعنی چینشِ خوبِ علت و معلول‌ها کنارِ هم! و اینکه به هر شکلی و در هر فضایی به هر صورت امکان نداره که کشمکش وجود نداشته باشه! یعنی هیچ فضایی ساکن و بی کشمکش رها نمیشه و به نظرم این خیلی خوبه! کشمکش‌ها هم از جنسِ سریال‌های اکشن/جناییِ کلیشه‌ایِ هالیوودی نیست تا حدِ ممکن! هرچند که بعضی از کشمکش‌ها و داستان‌ها غلو شده از آب در اومده!

- اما جذاب ترینِ بخشِ این سریال برای من کاراکترِ دِکستره! یعنی این روانکاوی کردنِ دِکستر و این بدل کردنِ یک قاتل به شخصیتی این چنین دوست داشتنی به نظر من در وهله اول تمرکزِ بالای نویسنده روی خلقِ دِکستر رو نشون میده و در وهله دوم هنر دکستر در درآوردنِ این شخصیت رو! یعنی من شیفته اون نقابی هستم که روی صورتش می‌بینم اما هیچ کس توی سریال نمی‌بینه و واقعا به نظرم بعضی از دیالوگهاش دوست داشتنیه! و اصلا کلِ احساساتش خوب در اومده! حسی که برای من داره اینه که واقعا خیلی از ماها فقط قاتل نیستیم اما خیلی وقتها در نقاب زدن روی صورتمون هیچ کمی‌ای از دِکستر نداریم! خلاصه که علتِ اصلی علاقه من به سریالِ دِکستر "کاراکترِ خوب و دوست داشتنی‌ِ دِکستر مورگانِ"!


- ربط دادنِ ردِ خون روی دیوارها توی سیزن 1 و کنارِ قاتلین به آثارِ هنری اکسپرسیونیستی (حتی یک جا مستقیما از جکسون پولاک اسم می‌بره) به نظرم خیلی جالب بود! خون برای خودش توی این سریال یک پا کاراکتره! و تاثیرِ زیادی بر روندِ داستان داره! و این خیلی جالبه به نظرم ...



- البته تیتراژِ شروعِ دِکستر هم به نظرم فوق العاده است! با اون تصاویرِ زیبا و به شدتِ آشنایی زدایانه! در واقع برای من تداعی بخشِ اینه که پشت همه‌ی روزمرگی‌های ما که از صبحانه خوردن شروع میشه چه حجمِ عظیمی از پنهان کاری و حتی خشونت می‌تونه پنهان شده باشه!





۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

تن­ها در شهر

تن­ها در شهر
نگاهی بر رمانِ تن­ها؛ نوشته مهدی شریفی



زندگی انسان مدرن تجربه ای است از لحظاتی ناپیوسته که ویژگی اصلی آنها ناهدفمندی و گسستگی است. تجارب زندگی انسان مدرن شهری کلیتی نمی سازند که معنایی داشته باشند بلکه سرشار از جزییاتی است که فاقد  مرکزیت معنایی هستند. تجربه­ی زندگی در شهر، به انسان شهری این امکان را می دهد که میل غریب خود به فانی بودن را در انبوهی از جمعیتی که در خیابانها و میدانهای شهر در تکاپو هستند ، و در خلوتی که زندگی شهری در دلِ عظمتِ خود به او اعطا می­کند، ارضا کند . انسان مدرن اکنون می تواند از فرصت ندیده شدن استفاده کند. همین موضوع، شاید در خوانشی جامعه­شناسانه زمینه­ی اصلیِ رمانِ تن­ها، نوشته مهدی شریفی، باشد که به تازگی، توسط نشر چشمه، منتشر شده است. تن­ها داستانِ پسری به نام سهیل است که در کشاکش وابستگی­هایش به آداب و رسوم سنتی و خلوتی که تنها­نشینی شهری و گم شدن در دلِ شهرِ بزرگی چون تهران شاید به نوعی برایش به ارمغان آورده، قرار دارد. شروع داستان رنگ و بوی اضطراب دارد. سهیل/ راوی، پشت فرمان اتومبیل نشسته و به سرعت به طرف بیمارستانی که دخترعمویش در آن بستری شده می­راند. دخترعمو برای دیدنِ نمایشگاهِ عکسِ سهیل به تهران آمده که تصادف می­کند. سهیل در حینِ رانندگی اما یاد اولین روزی می­افتد که همراه پدر و مادرش برای ثبت نام در دانشگاه به تهران آمده بود و برای یافتنِ آدرس میانِ کوچه­ها و خیابان­های تهران گم شده بودند و مادرش می­گوید: «جا قحط بود تهران قبول شدی؟» و این شاید کلیدی­ترین جمله رمان باشد و راهی برای رسیدن به دلیلِ کشاکشِ درونی راوی. شهری به نامِ تهران، زندگی سهیل را دوپاره می­کند. یک پاره زندگی شهری و مدرن و آشنایی­های شهری گوناگون و متنوع و هسته­ای است و یک سو زندگی سنتی است و آداب و رسومش و همان آشنایی­های کهنه و زنجیروار شاید. سهیل که پیش از آن احتمالا دلباخته­ی دخترعموی خود بوده، در تهران با گروهِ تئاتری آشنا می­شود و با دختری دیگر و آدم­های دیگر و بیشتر، و در درونِ این دایره ستیزهای درونی راوی با خود است که ماجراهایی نیز به وقوع می­پیوندد. راوی زندگی­اش را در شهر تنها می­یابد و به نظر می­رسد که این تنهایی تنیده شده در پراکندگی­های زندگیِ مدرن شهری را دوست دارد، و علی رغمِ آن­که پاره پاره است و فاقدِ هرگونه معنای مرکزی اما جزئیاتِ جدیدِ زندگی نیز به نحوی جذابیتِ خود را دارند به گونه­ای که انگار علی­رغمِ نوعی مقاومت پنهانیِ راوی، او را به سمتِ خود می­کشند. او پای صفحه مانیتور می­نشیند و چت می­کند، و انگار که توامان هم می­خواهد و هم نمی­خواهد. باز هم علی رغمِ نوعی مقاومتِ پنهانی و برحسبِ یک اتفاق، بازیگر یک گروهِ کوچکِ تئاتر می­شود و حوادث در جزئیاتِ خود در فُرمِ زندگی شهری­اش به این سیاق خود را و داستان را به پیش می­برند و بسترِ آن را می­سازند. اما در پایان، راوی که 20 روزی از در کما بودنِ دختر عمویش می­گذرد به روستای کوچکی در شیراز باز می­گردد. جایی که خاطراتِ عیدهای کودکی­اش در آن­جا رقم خورده است. بازگشت به روستایی که تداعی­گرِ غمِ شیرینی است برای راوی، و حاکی از یک پایانِ رمانتیک است برای همه­ی چالش­های درونیِ راوی که میان دوپاره جهانِ سنتی و مدرنِ او رقم خورده بودند. سهیل/راوی در انتهای داستان و در حالی­که در هر گوشه از آن روستا، و از جمله قبرستانش، خاطراتِ کودکی­اش را دنبال می­کند، به قبرستانِ روستا می­رود و به این فکر می­کند که شاید بهتر باشد در زندگی­اش هیچ ستونی نداشته باشد و بعد همانندِ پدربزرگِ خود در قبری می­خوابد و به آسمان خیره می­شود. گویا راوی جایی در اعماقِ ذهنِ خود، و پس از تجربه آن همه کشمکش درونی، برای خود چنین نجوا می­کند که «هر آن­چه سخت و استوار است دود می­شود و به هوا می­رود». 


پی نوشت : این یادداشت به دنبالِ نقدِ ادبی رُمانِ تن‌ها نیست و فقط نگاهی جامعه شناختی بر آن دارد ...

۱۳۹۱ خرداد ۱۹, جمعه

خردادی ها


هذیان­های سر به زیرِ من
فرزندِ بی قرارِ رویاهای آشفته­
و گیسوانِ غرقِ در رویای توست
که در خطِ افقِ آن خیابان جا ماند
و ما هر دو با باد رفتیم.
تو شدی یادگارِ یک رویا
من شدم طلسم شده­ی کابوسی بی انتها.

خُرداد 90

http://ircobweb.wordpress.com

http://ircobweb.wordpress.com

http://www.greenwavenews.com/1389/12/13/8march-3/

http://www.greenwavenews.com/1389/12/13/8march-3/

شعر عشق بازی


بی وزن مرا بخوان
 که قافیه ام تنها
با وزن شعرِ توست
 که جور می نشیند
و زیرِ آفتابِ درونمان
کوچک می شود دنیا
درست به اندازه
 مساحتِ تنِ­های ما

بهار 90

تابلوی بوسه ؛  اثر گوستاو کلمنت

۱۳۹۱ خرداد ۱۵, دوشنبه

درباره رمان شکار کبک؛ نوشته رضا زنگی‌آبادی : قدرت شخصیت یا شخصیت قدرت


این کاری است که رضا زنگی‌آبادی در خلق شخصیت قدرت در رمان شکار کبک به خوبی انجام داده است. اما اگر کمی جزئی‌تر و از منظر روانکاوی لکانی به شخصیت «قدرت» در شکار کبک نگاه کنیم، باید بگوییم که قدرت شخصیتی است که به نوعی ضایعه روانی دچار شده است. ضایعه روانی‌ای که علیرغم آنکه برآمده از بستر پر از خشونتی است که قدرت در آن پرورش می‌یابد و حتی یک بار نیز مورد تجاوز قرار گیرد، اما حول صحنه مرگ غرق در خون مادرش شکل می‌گیرد. درواقع مادر غرق در خون که لحظاتی پس از دیدن قدرت، می‌میرد، صحنه ضایعه‌زایی است. به عبارتی این صحنه، هسته غیرقابل نمادین شدنی است که تمامی اتفاقات بعدی و نمادین کردن‌های آتی – که محور آنها قتل تعدادی زن است- حول آن صورت می‌پذیرد. ضایعه روانی، معرف نقطه‌ای است که در آن، امر واقعی جریان جاری امر نمادین را قطع می‌کند. اگر بخواهیم اندک توضیحی درباره امر واقعی و امر نمادین بدهیم، درواقع باید بگوییم که مثلا «اگر بتوانید وضعیتی را تصور کنید که در آن، تمایز نهادن میان مثلا درخت، زمینی که در آن ریشه دارد، سنجاب میان برف‌ها، و آسمانی که آن را احاطه کرده ناممکن باشد، آنگاه این امر واقعی است» (مایرز؛ ۱۳۸۵) و امر نمادین یا نظم نمادین نیز در واقع همان زبان است یا به عبارتی دیگر همان تعریفی است که ما از مقوله‌ای نزد خود می‌سازیم تا آن را به نوعی در خود حل کنیم، به عبارتی دیگر زمانی که بالاخره به طریقی تن به نام‌گذاری، طبقه‌بندی یا تعریف می‌دهیم وارد نظم نمادین می‌گردیم، ولی پیش از آن در امر واقعی هستیم. با این توضیح کوتاه حال بد نیست به این موضوع اشاره کنیم که درواقع در ساحت امر واقعی در شخصیت قدرت که حول صحنه مرگ مادرش شکل می‌گیرد هیچ تفاوتی میان زنان وجود ندارد. برای او همسر جدید پدرش همانقدر زن است که زن آرایشگری که آشنای کارفرمای قدرت است و هیچ‌کدام در نظر او بهتر یا بدتر از دیگری نیست و تنها زن به‌زعم قدرت برتر مادر اوست که قدرت، پدرش را – که در داستان به نوعی نماینده نظم نمادین است- مسوول مرگ او می‌داند و درنهایت تنها از طریق کشتن همان زنانی که همه برایش یکی‌اند، این پریشانی را نمادین می‌کند. او برای هر قتل به نوعی تفسیری می‌تراشد که همه این تفسیرها می‌کوشند امر واقعی را برای قدرت نمادین سازند. حتی می‌توان گفت که می‌کوشند پیامی را در امر واقعی دریابند – که در اینجا درواقع شاید به نوعی همان برتری مادر قدرت بر سایر زنان نزد اوست – که در آن وجود ندارد. چراکه امر واقعی به خودی خود، بی‌معنی و نا مفهوم است و صرفا باقی می‌ماند، و معنا را تنها می‌توان در واقعیت نظم نمادین یافت. «قدرت» شکار کبک رضا زنگی‌آبادی، آنقدر خوب تصویر می‌شود و زندگی‌اش به‌عنوان یک قاتل –که اگر در صفحه حوادث روزنامه‌ها از او بخوانیم، شاید تنها حسی که در ما بیدار می‌شود حس نفرت باشد- آنقدر خوب ساخته می‌شود و واجد تاریخ منحصربه‌فرد خود، که نه تنها با او احساس همدلی می‌کنیم که در انتها احتمالا به این فکر می‌کنیم که شاید از بین بردن یک قاتل راه درستی نباشد، و راه درست آن باشد که تحت نظارت و درمان شیوه‌های تفسیر او از امر واقعی، به وسیله امر نمادین و در ساحت نظم نمادین، تغییر کند.

منتشر شده در فرهیختگان 9 خرداد صفحه آخر

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

قوز



----------

طرح از فیروزه مظفری ؛ فرهیختگان



نیلوفر انسان: جوجه‌ها را توی پیاز و آبلیمو خواباند. ظرف را گذاشت توی یخچال. رفت توی پذیرایی و دوباره کمی دست روی تلویزیونِ اِل‌ای‌دی کشید و از همان‌جا داد زد: «پریسا، از اون چایی زعفرانی‌ها بِذاری‌ها.»...

یک:
جوجه‌ها را توی پیاز و آبلیمو خواباند. ظرف را گذاشت توی یخچال. رفت توی پذیرایی و دوباره کمی دست روی تلویزیونِ اِل‌ای‌دی کشید و از همان‌جا داد زد: «پریسا، از اون چایی زعفرانی‌ها بِذاری‌ها.»
- داد نزن. باشه.
- آره، از همان چایی‌ها بِذار. فعلا سری اولِ جوجه‌ها را خواباندم توی آبلیمو و پیاز. ولی سری دوم را هم آماده کردم. یک وقتی کم آمد.
- چه خبره بهمن؟ عروسیه مگه؟ این کارها چیه آخه؟
- نه! جشنِ فارغ‌التحصیلی‌مه!
- خیلی بچه‌ای!
- پری وِلَم کن!
- مانده روی دلم که شما دو تا را چند ماه جی‌جی باجی ببینم!
- خب الان قرار شده چه کار کنیم مثلا؟ دعوا که ندارم باهاش!
پریسا که برگشت توی اتاق، بهمن رفت دمِ درِ ورودی خانه ایستاد. دوباره نگاهی به دورنمای وسایلِ توی پذیرایی و اِل‌ای‌دی انداخت.
دستی توی ریشش کشید و باز از همان‌جا داد زد: «پری، تخمه‌ها را هم بگذار سرِ دست.» پریسا از توی اتاق بیرون آمد و گفت: «بهمن نمی‌فهمی می‌گم داد نزن؟ بچه خوابه مَرد!» بهمن ابرویی بالا انداخت و گفت:«خب بابا! اَه! تخمه‌ها کجاست؟»
- توی ظرفِ آجیل.
- کجاست این ظرفِ آجیل؟
- تو چه می‌دونی توی این خانه چی کجاست که بدانی ظرفِ آجیل کجاست؟
- خب حالا! کجاست؟
- توی ویترینِ آشپزخانه.
بهمن که برای میهمانی امشب لباس پوشیده و آماده بود، رفت توی آشپزخانه و ظرفِ تخمه را آورد و گذاشت روی میز. همان موقع زنگِ آیفون صدا کرد و میهمان‌ها سر رسیدند. بهمن دوباره با صدای بُلند داد زد که: «پری آمدند.» و پریسا که دیگر آماده شده بود، از توی اتاق آمد بیرون. هر دو برای استقبال از میهمان‌ها جلوی در ایستادند.
- سلام علیک کردی برو چایی را بگذار، از همان زعفرانی‌ها.
- خب، خب، خب؛ بهمن، تورو خدا امشب بازی در نیاری‌ها!
- بازی چی زن؟ می‌خواهیم بنشینیم دورِ هم فوتبال تماشا کنیم.
- تماشا کن. اما دوباره جنجال درست نکنی‌ها.
- وِل کن پری.
میهمان‌ها دیگر رسیده بودند به طبقه چهارم. خواهر‌ها با هم سلام و احوالپرسی کردند و پریسا به‌گونه‌ خواهرزاده بوسه‌ای زد. فریبُرز هم با خنده‌های بلندِ همیشگی‌اش به بازکردنِ بندِ کفش مشغول شد و همانطور ایستاده گذاشت به حال و احوال.
- خب چطوری بهمن‌خان؟
- حالا نمی‌خواهد قُپی جوانی بیای. خم‌شدی روی اون شکم، صدات در نمی‌آید.
- برادر ۳، ۴ سال اختلاف سن این حرف‌ها را ندارد که.
- آره! ۳، ۴ سال یا ۸، ۹ سال؟
- چه فرقی می‌کند حالا؟
- ببینم بعد از اینکه امروز هم سه تا گُل خوردید، همینطور بُلبلی می‌کنی؟
- ان‌شاءالله که سه تا می‌زنیم برادر، بعد من شما را به صرفِ چلوکباب دعوت می‌کنم.
- تو؟ برووو، تو دستشویی نمی‌ری که یک وقت گشنه‌ات نشه!
فریبرز که دیگر بندِ کفش‌ها را باز کرده بود، خودش را کشید توی خانه. همان دمِ در چشمش روی تلویزیونِ اِل‌ای‌دی خشک شد. پریسا از توی آشپزخانه سلام کرد، اما فریبرز که چشمش روی تلویزیون مانده بود، جوابی نداد. پریچهر که فهمیده بود ماجرا از کجا آب می‌خورد با صدای بلند گفت: «فریبرز، پریسا سلام کردها.» فریبرز، جوابِ سلامِ پریسا را داد. کتش را درآورد. رفت روی کاناپه کنارِ تلویزیون نشست. پریسا خواهرزاده‌اش را فرستاد توی اتاق تا به بازی با بچه مشغول شود و خودش با پریچهر ایستاد به سالاد درست کردن. بهمن رفت توی آشپزخانه و چهار تا نسکافه آماده کرد. نسکافه‌ها را گذاشت روی میزِ پذیرایی و گفت: «فعلا این را بزنید به بدن تا چایی زعفرانی هم آماده شود.» و بعدش به پریسا نگاهی انداخت. فریبرز که دست‌ها را روی شکمش بند کرده بود، گفت: «خب، بهمن‌خان چه خبر از قعرِ جدولِ زندگی؟» پریسا لبش را گزید. پریچهر آمد نسکافه‌اش را برداشت و برگشت پیشِ خواهرش. بهمن خندید و گفت: «قعرِ جدول بهتر از توی آفسایدبودن نیست؟»
- نه قربان، ما توی آفساید نیستیم، معمولا دفاع را خوب جا می‌گذاریم.
- در اون که شکی نیست، شما فورواردِ خوبی هستی، تازه، خوب هم روی دیگران پنالتی می‌کنی.
پریچهر نگاهی به خواهرش انداخت که با سرعت داشت کاهوها را خُرد می‌کرد. لیوانِ نسکافه را گذاشت روی میزِ آشپزخانه. دستانش را موازی هم گرفت. آمد میان فریبرز و بهمن ایستاد و گفت: «بِلا بِلا بِلا بِلا بِلا...» فریبرز گفت: «چیه؟ سمفونی راه انداختی؟»
- نه! مارشِ صلح زدم.
- خیلی بامزه‌ای!
- می‌دانم! خب سرِ چی شرط می‌بندی که امروز لوله‌تان کنیم فریبرز؟
- جان؟ شما از کی تا حالا رنگ عوض کردی؟
- اصلا من آفتاب‌پرست، تو قول می‌دهی که اگر لوله شدید، پرادو را یک هفته بگذاری برای من؟ می‌خواهیم با آبجی‌خانوم برویم دَدَر و دودور.
- اول تکلیفِ این رنگ به رنگی را مشخص کن تا بعد.
- فریبرز، همه می‌دانند که من از اول همین یک‌رنگ بودم. برو سرِ حرفِ اصلی. پرادو اوکی هست؟
- وای! حوصله جر و بحث ندارم، باشه بابا، پرادو یک هفته مالِ تو، البته اگر بُردید!
بهمن و فریبرز ساکت شده بودند. پریچهر نفسی کشید و برگشت پیشِ خواهرش که داشت برنج را زعفرانی می‌کرد. پریسا نگاهی گذرا به پریچهر کرد و لبخندی زد. پریچهر گفت: «کتابِ جدید چی داری پری؟ همچین عاشقانه باشدها.» پریسا که خودش را با برنج مشغول کرده بود با کف‌گیر به کشوی اولِ کابینت اشاره کرد و گفت: «آنجا، توی کشوی اول سه چهار تا کتاب هست.» پریچهر کابینت را کشید بیرون و پریسا بعد از چند ثانیه مکث گفت: «پریچهر به خدا من اصلا نمی‌خواستم بخریم‌ها، بهمن اصرار داشت که بالاخره ما هم باید یک اِل‌ای‌دی داشته باشیم یا نه؛ دیگه خلاصه از این حرف‌ها.» پریچهر گفت: «ول کن دُختر. اون دو تا بچه‌اند. من و تو که نیستیم.» و بعد تکه‌ای از موهای پریسا را گرفت توی دستش و گفت: «چه خوب شده؛ سری قبل این رنگی نبود؛ کی رنگ کردی؟» دوباره صدای بهمن و فریبرز از توی پذیرایی آمد.
- بهمن‌خان می‌گفتی ما یه اِل‌ای‌دی می‌فرستادیم دمِ خانه، دیگه لازم نبود که پولی هم بدهی، هدیه می‌کردیم خدمت‌تان.
- از شما به ما زیاد رسیده قربان.
- آره؟ برای همین گفتی که این بار از نقطه کرنر یه گُل به دروازه حریف بزنی؟
- نقطه کرنر بهتر از شوتِ سنگینِ پُشت هیجده قدم نیست؟
- پسر بس کن این حرف‌ها را. تو هم مثلِ برادرِ منی.
- دِ؟ برای همین برادری‌ات را یک بار به من ثابت کردی؟
- بهمن تا کی می‌خواهی کشش بدهی و خودت و من را بندازی سر قوز؟
- فریبرز جون یه تلویزیونِ ناقابلِ ارزش این حرف‌ها را ندارد، شما ماشاالله نمایندگی‌تان با یک تلویزیون ورشکست نمی‌شود.
- مساله این نیست. مساله بی‌اعتمادی شماست به ما برادرِ من.
- من اصلا می‌خواستم از یک مارک دیگه بگیرم. می‌بینی که. حسابی هم تحقیق کردم. دیدم این مارک بهتر از مارک‌های دیگر است. کلا اینها جنس‌شان بهتره.
- دستِ شما درد نکند. یعنی ما جنس‌مان خرابه دیگه؟
پریسا و پریچهر داشتند میز را می‌چیدند. پسرِ ۹ ساله پریچهر توی دست و پایشان می‌پیچید. پریچهر دستِ پسرش را گرفت و به بهانه بازی با خواهرزاده‌اش، او را برد توی اتاق. فریبرز را هم صدا کرد. پریسا هم از توی آشپزخانه با صدای بُلند گفت: «بهمن، بیا جوجه‌ها را سیخ کن.»

دو:
بهمن لقمه را گذاشت توی دهانش و با دهانِ پُر گفت: «بعدِ کباب، چایی زعفرانی حسابی می‌چسبد. راستی باز جوجه خواباندم‌ها. اگر می‌خواهید برم آماده کنم.» پریچهر پیش از هرکسِ دیگری تشکر کرد و گفت: «دستت درد نکند بهمن‌جان. خیلی هم کافی بود.» بعدش فریبرز چربی دورِ دهانش را با دستمال کاغذی پاک کرد و گفت: «چه جمعه‌ای بشود امروز. چایی زعفرانی بخوریم و از تلویزیونِ جدید فوتبال تماشا کنیم.» بهمن خندید و گفت: «دِ اگر از نمایندگی شما گرفته بودم که فوتبال شروع نشده، سوخته بود.» فریبرز لقمه‌ای توی دهانش گذاشت و گفت: «خداوکیلی بهمن، سرت کلاه رفت.»
- از کجا معلوم اگر می‌آمدم از تو تلویزیون می‌گرفتم سرم کلاه نمی‌رفت؟
- دست شما درد نکند. بهمن دیگه داری تخته‌گاز میری‌ها!
- آقای نمایندگی فُلان شرکتِ لوازم صوتی و تصویری، بنده کارمندم، با هزار جان کندن پول درمی‌آورم. مثل شما نیستم که. چند جایی تعریفِ خوب از اِل‌ای‌دی‌های شما نشنیده بودم. باز اگر ما هم دست‌مان توی نمایندگی شما بند شده بود یک چیزی.
پریسا نگاهی به بهمن انداخت. بهمن اما سرش توی بشقاب بود. بعد پریسا بلند شد و برای همه شربت نعناع ریخت. پریچهر نگاهی به پریسا انداخت و گفت: «بهمن جان، حالا که دیگر الحمدلله کاری پیدا کردی و مشغولی. کینه‌ها را دور بریز. فقط به تو نمی‌گم‌ها. به فریبرز هم می‌گم.» بهمن کمی شربتِ نعناع نوشید و گفت: «پریچهر، بعضی زخم‌ها دیر خوب میشن. من تو را دوست دارم. تو مثل خواهرِ منی. اما بعضی زخم‌ها دیر خوب میشن.» بعد بلند شد و رفت کنترل تلویزیون را آورد. تلویزیون را روشن کرد. گذاشتش روی اِسکرین‌سِیورِ آکواریوم ماهی و گفت: «خوشگله، نه؟» و بعد دوباره نشست به غذا خوردن. دیگر هیچ‌کس غذا نمی‌خورد جز بهمن. لقمه‌ای دیگر در دهان گذاشت و دوباره گفت: «قعرِ جدولِ زندگی زیاد هم بد نیست، چیزهای قشنگی هم پیدا می‌شود تویش. به هر حال همیشه هم داور علیه ما سوت نمی‌زند.» فریبرز که می‌خواست لیوانی آب برای خودش بریزد، شربت نعناعی‌اش را خالی کرد توی بشقاب و گفت: «به قولِ پدرم خدابیامُرز، بابا عجب قَلًماشی هستی تو دیگر بهمن!» بهمن که غذایش را تمام کرده بود، بلند شد به جمع کردنِ سُفره و گفت: «خدابیامرزدش.» پریسا، بچه را با دست راست بغل کرد. دست چپش را گذاشت روی شقیقه‌ها. کنترل را برداشت. تلویزیون را خاموش کرد. رفت روی مبل، پشت به میزِ ناهارخوری نشست. بهمن دوباره نشست سرجایش و یک لیوان آب برای خودش ریخت.
- ما را دعوت کردی امروز اینجا تا باز دوباره لیچار بارمان کنی پس؟ ول کن نیستی؟
- خدا نکند فریبرزخان. البته یک دور از جانی هم به ما بگی بد نیست‌ها. تو انگار کن بازی برگشت.
- بازی برگشت هم یک بار، دوبار، نه صد بار!
- اینجوری‌ها هم نیست. بسته به گُل‌های خورده بازی رفت دارد.
- پسر یک تلویزیون که ارزش این حرف‌ها را ندارد.
- این را که خودم زودتر گفتم.
- اصلا مبارکت باشد. تو مثلِ برادرِ منی.
- این را وقتی می‌گفتی که منتت را می‌کردم توی آن نمایندگی‌ات یک کاری برای من جور کنی.
- پسر این کار به دردِ تو نمی‌خورد. تو جنمِ کارِ بازار نداری.
پریچهر گفت: «فریبرررزز! بسههه!» فریبرز گفت: «بابا توهین نکردم که! این حقیقت است! چیش توهینه آخه؟» بهمن کمی آب نوشید و گفت: «مگر تو از اول جنمش را داشتی؟ اصلا برای چه آدم را تحقیر می‌کنی که جنم نداری و اینها؟ می‌گذاشتی بیام، بعد حرف می‌زدی.»
- بد کردم گفتم بری دنبالِ کاری که به روحیه‌ات بخوره؟
- آخه تو از کجا منو می‌شناختی؟ روحیه چه کوفتی است؟ از خودت حرف در نیار.
- تو سر و زبان نداری پسر. تاجرِ بی‌زبان به چه درد می‌خورد؟
- فعلا که می‌بینی همین یک امروز، با همین زبان از پسِ تو برآمدم.
- تو می‌خواهی خودت را به من ثابت کنی؟ همه دردت همین است؟
- درد بی‌مهری قوم و خویش هست که دست یاری را از آدم دریغ می‌کنند که فقط خودشان بالا بمانند.
- بابا تو اوضاعت خیلی خرابه! بس کن دیگر! فراموش کن! اصلا من را ببخش.
- بی‌خود برای من فیلم بازی نکن که یعنی تو خیلی مظلومی. با همین فیلم‌ها خودت را بالا کشیدی.
- بس کن بهمن. اینقدر دنبالِ جنجال نباش.
- تو بس کن و اینقدر خودت را به آن راه نزن. اصلا آره! ما خدادادی توی آفساید هستیم.
- کدام راه؟ بهمن کوتاه بیا.
- تو حتی یک بار هم توی آن دوره حالم را نپرسیدی. حتی نخواستی ببینی که کاری پیدا کردم یا نه. منی که فکر می‌کردم تو جای برادرِ و پدرِ نداشته‌ام، دستم را می‌گیری.
- من هنوز هم می‌گویم این کار به دردِ تو نمی‌خورد.
- نه! نقلِ این حرف‌ها نیست. نمی‌خواستی من دور و برت باشم که یک وقت راه و چاه بازار را یاد نگیرم که یک وقت پولدار نشوم.
فریبرز از پشتِ میز بلند شد و رفت روی یکی دیگر از مبل‌ها نشست. بهمن مشغولِ جمع کردنِ سفره شد. پریسا و پریچهر هم همان‌طور سر جای خود نشستند. بی‌هیچ حرفی. چیزی به بازی فوتبال نمانده بود. پسرِ پریچهر که تا به حالِ به حرف‌های پدر و شوهرخاله‌اش گوش می‌کرد، سکوت را شکست و گفت: «الان فوتبال شروع میشه‌ها بابایی.» بهمن که سفره را جمع کرده بود، تلویزیون را روشن کرد. دستی روی سرِ پسر کشید. روی مبلی، روبه‌روی تلویزیون نشست. پسر را توی بغلش نشاند. داور سوتِ آغازِ بازی را زد.